خاطره هاي ماندگار

وای عزیزم. 

دیشب نی نی مان مان شهرزاد به دنیا اومده. 

شهرزاد هم مامان شد. 

خداییش همین دیشب می خواستم بهش زنگ بزنم گفتم نه بدموقع است تازه بهش سپردم بهم خبر بدن. حتما این کارو می کنه شهرزاد. 

امروز صبح که رسیدم اداره پیامش رو دیدم که نوشته دیشب زایمان کردم. عکس دخترشو دیدم. عجیجم تپل مپله. 

بهش زنگ زدم باهاش حرف زدم صداش خداروشکر خوب بود. نی نیش صداش می اومد. گلیه می کرد. نفس منه 

ی هدیه خوب باید براش بگیرم. البته انتخاب هم کردم با احمد هم حرف زدم قبول کرد.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 12:10 توسط زينب دينارزاده|

زمان خیلی زود داره یم گذره. 4 ماهه از عقدمون گذشته. خیلی برام جالبه. 

اتفاقا دیشب به احمد می گفتم. می گفتم که 4 ماهه شدیم. همیشه میگن به اعداد توجه نکنید ولی این زمان یعنی زمان با هم بودنمون. هرچی این عدد بیشتر بشه یعنی ما بیشتر با هم بودیم. یعنی شناختمون نسبت به هم بیشتر شده که البت هبرای همه صادق نیست. چون خیلی از ادمها رو دیدم حالا چه زوج چه دوست چه خانواده. سالهای سال با هم بودن ولی شناخت عمیقی از هم نداشتن. حالا ما توی این مدت به نظرم شناختی خوبی از هم پیدا کردیم و سعی کردیم هم رو بشناسیم. 

احمد هم جواب قشنگی داد گفت :با حرفت موافقم شناخت خوبی از هم به دست اوردیم ولی هنوز کامل نیست. هنوز حس میک نم بعضی مواقع حفظ ظاهر می کنیم . گفتمش اره ولی اون اصل وجودی رو شناختیم . 

خیلی خوبه 

خدایا شکرت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:24 توسط زينب دينارزاده|

احیای سال 94 هم گذشت. احیا شب 23 رمضون. ی هفته دیگه عید فطره. چه زود گذشت مث همیشه مث همه چی

کم کم داریم در مورد عروسی حرف میزنیم.اینکه کی باشه؟ کجا باشه؟ چند شب باشه؟ چیکار کنیم؟ چی بخریم؟ چی نخریم؟ نمی خوام دنگ و فنگ دار باشه. نمی خواستم عروسی ولی میگن نمیشه اسلام هم گفته ی سور بده. خب حالا این سور داره کم کم میشه سه شب. کمش می کنم. همش خرج اضافیه.

دعاهای امسالم رو با سال قبل مقایسه می کردم. جالب بود.

خدایا خودت برامون خوب بنویس و بخواه.

اگر تا ماه رمضون سال دیگه زنده موندیم توی این مدت کمکمون کن ادم باشیم و بندگیتو بکنیم اگر رفتنی شدیم حق الناسی گردنمون نباشه. سبک از گناه برگردیم پیشت. خودت همیشه وهمه جا کنارمون باش و همه رو عاقبت به خیر کن.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:19 توسط زينب دينارزاده|

احیای سال 94 هم گذشت. احیا شب 23 رمضون. ی هفته دیگه عید فطره. چه زود گذشت مث همیشه مث همه چی

کم کم داریم در مورد عروسی حرف میزنیم.اینکه کی باشه؟ کجا باشه؟ چند شب باشه؟ چیکار کنیم؟ چی بخریم؟ چی نخریم؟ نمی خوام دنگ و فنگ دار باشه. نمی خواستم عروسی ولی میگن نمیشه اسلام هم گفته ی سور بده. خب حالا این سور داره کم کم میشه سه شب. کمش می کنم. همش خرج اضافیه.

دعاهای امسالم رو با سال قبل مقایسه می کردم. جالب بود.

خدایا خودت برامون خوب بنویس و بخواه.

اگر تا ماه رمضون سال دیگه زنده موندیم توی این مدت کمکمون کن ادم باشیم و بندگیتو بکنیم اگر رفتنی شدیم حق الناسی گردنمون نباشه. سبک از گناه برگردیم پیشت. خودت همیشه وهمه جا کنارمون باش و همه رو عاقبت به خیر کن.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:19 توسط زينب دينارزاده|

سلام 

دیگه اعتمادی به این نت و بلاگفا نیست. خیلی از اطلاعات قبلیم پاک شدند. دوباره باید به دفتر و خودکار رجوع کرد. چیزی که مدتها بود بهش فکر می کردم. 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:4 توسط زينب دينارزاده|

27 فروردین تاریخ ماندگاری برای من و احمد شد. 

اصلا فکر نمی کردم تا اخر فروردین مراسم طول بکشه و پیوند ما در این روز باشه. ولی حتما ساعت مبارکی بوده که خدا برامون در نظرش گرفته. 

قصه من واحمد خیلی جالب شد. به قول خانم مهران پوررفتیم کلاس داستان نویسی، شروع زندگی خودمون شد قصه. 

هر چی بگم کم گفتم. همیشه فکر می کردم  راحت می تونم احساسم رو نسبت به اتفاقاتی که می افته بنویسم. ولی این یکی خاصه. خیلی خیلی خاص. حسی که دارم فقط قابل حس کردنه و اصلا با نوشتن نمیشه تعریفش کرد. کلمات خیلی وقتها احساس رو محدود می کنند. پس چیزی نمی گم تا حسش رو کامل داشته باشم. 

توی این مدت احساسات متفاوتی تجربه کردم. خیلیهاش بار اولی بودو بعضیاش هم نه. 

همیشه فکر می کردم موقع عقدمون زار زار گریه کنم ولی این کارو نکردم و میدونم دلیلش این بود که دلم از بودن احمد و هچین کسی توی زندگیم قرص بود. جای خالی پدر رو حس کردم زیاد مخصوصا وقتی دایی محمود با بغض مردونه اومد وبهم تبریک گفت. دلم سوخت. ولی حواسمو پرت کردم. اگر من قطره ای می ریختم بقیه زار میزدن. حواسمو پرت کردم. 

اون استرسی که عروسها موقع عقد دارند و من اصلا نداشتم. برعکسش سرشار از یک ارامش محض و عمیق بودم که اصلا تا الان اون رو تجربه نکرده بودم. فقط موقع گفتن بله ی لحظه نفسم بالا نمی اومد. با اینکه بارها بله گفتن رو تمرین کرده بودم .احمد کنارم نشسته بود.ولی کاملا هم حس کردم که صدام اون لحظه تغییر کرد. 

مراسم خداروشکر به بهترین شکل ممکن انجام گرفت وتموم شد و زندگی دونفره ما شروع. 

اون لحظه خوندن خطبه خیلی دعا کردم برای خیلیها. ان شاالله که قابل باشم وبرآورده شن. 

خدایا امکان تجربه این حس و لحظه رو برای همه جوونها مهیا کن. 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:0 توسط زينب دينارزاده|

شمارش معکوس شروع شده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:49 توسط زينب دينارزاده|

سلام

باز هم یک نوروز دیگه و شروع یک سال جدید

واقعا به اندازه چشم برهم زدنی طول می کشه تا یک رقم به رقم سال اضافه بشه واسمش بشه سال جدید.

سال 94 هم شروع شد ولی متفاوت با سالهای قبل.

93  سال خیلی خوبی بود خداروشکر. استخدامم دزست و یکی دو مورد دیگه که خیلی برام مهم بود.

حسهای متفاوت داشتم امسال مخصوصا آخرش و اول 94

همیت حس تغییر شخصیتم هم جز مهمهاش بود.

میگم امسال متفاوته. هنوز ننشستم هدفهای امسالم رو بنویسم. امروز 6 فروردین. خیلی درگیری فکری دارم.

در هر صورت امیدوارم سالی سرشار از موفقیت وتندرستی برای همه باشه.

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:36 توسط زينب دينارزاده|

حس می کنم شخصیتم داره عوض میشه. یک جورایی دارم بزرگتر میشم انگار جدی تر شدم. حس جالبیه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:52 توسط زينب دينارزاده|

امروز اول اسفند بود.

یاد صحبت آقای کامرانی افتادم. وقتی بعد از تعطیلات نوروز همین امسال رفتیم سرکار، ایشون گفتند که چند روز دیگه هم دوباره عیده. واقعا مث یک خواب گذشت.

سال هم داره تموم میشه و عید نزدیکه

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:55 توسط زينب دينارزاده|


آخرين مطالب
» شهزاد خانم مامانی میشه
» 4 ماه گذشت
» احیای 94
» احیای 94
» برگشت به خاطره نویسی سنتی
» 27 فروردین
» شمارش معکوس
» نوروز 94
» حس جدید
» اسفند
Design By : Pars Skin