* شما میتوانید با کیبرد خود نیز از پیانو استفاده نمایید *


document.write ('

');

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1392 توسط زينب دينارزاده
امروز یک روز خاص و به یا ماندنیه.

همین الان پیامی از بانک تجارت گرفتم.

یک مبلغی به حسابم واریز شده بود. هی میخوندم هی می گفتم کسی قرار بوده برام پول واریز کنه؟

یعنی بچه های کلاس تقویت حافظه هستند؟

امروز سی تیرماه هست دیگه

دوباره مبلغ رو خوندم

یعنی حقوقه؟

واقعا؟

دوباره خوندم همش فکر می کردم دارم اشتباه می خونم. جالب بود که این عدد ساده رو هی می رفتم اولش هی می اومدم اخرش ..انگار فراموش کرده بودم و شک داشتم به خوندنم

 دیدی گفتم خدا کنه همین امروز بریزن؟ به یک ساعت نکشید حقوق واریز شد

اقای ابیارزاده که سوال کرده بود گفته بودنش هنوز زوده

ای خدا نوکرتم

زنگ زدم به مامان گفتم خیلی خوشحال شد.

خانم مهرانم رو هم گفتم.

خدایا بی نهایت شکرت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393 توسط زينب دينارزاده
    خداوندا . . .

 

            بلندای دعایت را عطایم کن

          تو ای معشوقه عالم

           از این پس عاشقی را پیشه ام فرما

           خدایا راستش من آدمیزادم

             گاه گاهی گر گناهی میکنم ،طغیان مپندارش !

               کریما من گنهکارم تو بخشنده !

              بگو آیا امید بخششم بی جاست ؟

         خودت گفتی بخوان ، می خوانمت اینک مرا دریاب

            به چشمانی که می جوید تو را نوری عنایت  کن

            دو دست خالی م را رحمتی دیگر عطا فرما . . .

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 توسط زينب دينارزاده
احسان و سولماز امشب ماه عسل نشون داد هنوز عشق واقعی هست. هنوز موندن سر عشق هست....عشق رو میشد از نگاهشون تک تک کلماتشون حرکت دستاشون دید...

حالم خوب شد..واقعا خوش به حال جفتشون واقعا خوش به حالشون...

یک معجزه است که توی دنیای به این بزرگی جفتت رو پیدا کنی اون هم با این علاقه...خداحفظشون کنه

خدایا به همه دخترهای مجرد یک همچین احسانی و به پسرهای مجرد یک همچین سولمازی عطا کن.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393 توسط زينب دينارزاده
آره بالاخره تموم شد

یک کابوس که 9 سال و 7 ماه و 10 روز طول کشید. یک انتظار طولانی مدت

این سالها  خیلی اتفاقات افتاد.. خیلی اذیت شدم ... خیلی حس ها رو تجربه کردم

ولی الان می فهمم چرا...می فهمم چرا خدا اینقدر طولش داد؟ می فهمم حکمت طول کشیدن این اتفاق رو

سخت گذشت و لی گذشت..توی این سالها همش سعی کردم خودم رو با بقیه مقایسه نکنم...سعی کردم فقط با دیروز خودم مقایسه کنم ولی منم ادم بودم یعضی وقتها میشد که واقعا کم می اوردم..دیگه نمی تونستم. به زور ادامه میدادم، حتی این اواخر خانوادم هم گفتن ادامه نده اینقدر خستت می کنه ؛و اینجور مواقع کسی که بهم روحیه ومیداد وشارژم می کردم کسی نبود جز خانم مهران عزیزم....کسی که توی این سالها مث یک خواهر...نه خیلی نزدیک تر از یک خواهر قدم به قدم این سالها رو اومد...گفتم نزدیک تر خواهر دروغ نیست...خواهرم فشاری رو که من این سالها تحمل کرد م رو شاید ندید ولی خانم مهران دید...گفتنی ها زیاده ولی کلمات قادر نیستند احساسم رو در این سالها بگن پس فقط حسش می کنم

این 9سال و 7 ماه یک طرف این یک ماه اخیر هم یک طرف

از روز 4 خرداد روز دزفول، روزی که مهندس ملک احمدی، فرشته نجاتم، اومد دزفول و تا اینکه باهاش حرف زدم و آقای منصوری تایید کردند، سر میز شام خانم مهران دوباره حرف رو پیش کشید و ایشون قبول کردند با تائید فرماندار و اعضای انجمن و... و اشاره آقای هاشمی و...گریه شوقم توی بغل خانم مهران پور جلوی همه توی رستوران و....تا دیروزی که بالاخره اولین حکمم دستم رسید خیلی پر استرس گذشت .اونقدر که اثرش توی صورتم خیلی قشنگ خودش رو نشون داد. اونقدر جوش زدم که خودم از دیدن صورتم توی ایینه بدم می اومد و جالب اینکه از دیروز تا الان پوستم صاف شده.

این یک ماه خیلی سخت گذشت نه به من تنها..نصف عمر من و خانم مهران رفت..توی این چند سال قول همکاری زیاد شنیده بودم ولی نشد یعنی نمیزاشتن گفتنی هام زیادن ولی بهتره نگم توی این قلب خیلی حرفها هست ولی بهتره همونجا بمونه...توی این یک ماه چندین بار خدا رو دیدم.

آقای مهندی ملک احمدی عزیز 4 خرداد برای من خدا بود.

آقای هاشمی اون شب خود خدا بود

آقای یاور در پلیس آگاهی خود خدا بود.

آقای عنایت توی دادسرا خود خدا بود.

آقای عظیمی خوش اخلاق در روز اخر خود خدا بود.

وقتی داشتم مدارکم رو اماده می کردم و برای گرفتن عدم سوء پیشینه اقدام کردم قرار شدهفته بعدش برم اداره پست و جواب بگیرم ولی وقتی اقدام کردم متوجه شدم که درخواستم بعد از گذشت 8 روز توی آگاهی جامونده.

حالم خیلی بد شدو پر از استرس شدم وقتی آقای یاور بهم گفت هنوز همینجاس .حس و حال اون روز =م هیچوقت فراموشم نمی شه با گریه با ایشون صحبت کردم که چرا جامونده؟ تمام زندگی من بسته به این برگس من منتظر چوابش بودم امروز و..... و چقدر خوب همکاری کرد باهام و فهمیدم چرا جا مونده. درخواست من جامونده بود چون قرار بود به واسطه ایشون همون روز برگم رو بگیرم و اگر سر وقتش به پست و بعد دادسرا منتقل میشد می بایست دو هفته بعد جوابش دستم می رسید.هر ثانیش با استرس گذشت و نمی دونم خدارو چطوری باید شکر کنم به خاطر این توجهش...

نمی دونم چطوری از خانم مهرانم تشکر کنم که در مدت این سالها و این یک ماه نزدیک تر از یک خواهر بودم برام...

هیچ کلمه ای نمی تونه تشکرم رو ابراز کنه و هم به خدا و هم به خانم مهرانم با عملم نشون خواهم داد که همیشه شاکرشون خواهم بود.

گریه شوق مامانم و تبریکات و اس ام اس های خانوادم و دوستام همه فراموش نشدنی هستند. همش      می گم شاید یکی از حکمتهای خدا این وبد که قدرش رو بیشتر بدونم. شاید می خواست با تمام جود این لذت این روزها رو حس کنم و خیلی چیزهای دیگه...

در هر صورت:

خدایا هزار بار شکرت

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم تیر 1393 توسط زينب دينارزاده
وای ازم شماره حساب می خوان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم تیر 1393 توسط زينب دينارزاده
این روزها کم نوشتم ولی جزء خاصترین روزهای زندگیم بودن. تا اخر هفته همش رو می نویسم.

امروز روز پرکاری داشتم نفهمیدم چطور ساعت3 شد که اومدم خونه...یک چادر گیرم اومد از طرف خانم مهرانم...همونی که مدتیه بهش فکر می کردم وخوب هم اندازم بود انگار برای من دوخته بودنش..

برم بخوابم...اخیش امروز هم کار خاصی ندارم فقط باید برای کلاسهای فردا خودمو اماده کنم چقدر خوبه که مجبور نیستم از خونه بزنم بیرون...فقط امیدوارم خوابم بگیره

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 توسط زينب دينارزاده
خبر آمد خبری در راه است


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام خرداد 1393 توسط زينب دينارزاده
توی شوکم و خوشحالم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 توسط زينب دينارزاده
 دست به دامن خدا که می شوم

چیزی آهسته درون من صدا می آید... که نترس!

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست...!

درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند

خیلی ها می خواهند اول به آسایش و خوشبختی برسند بعد به زندگی بخندند

ولی نمی دانند که تا به زندگی نخندند به آسایش و خوشبختی نمی رسند.

خوشبختی همان لحظه ای است که احساس می کنی خدا کنارت نشسته و تو به احترام خدااز گناه فاصله میگیری.

خدایا من به عنوان بنده حاجتم را گفتم امیدوارم اگر قرار به برآورده نشدنش هست از حکمت تو باشد نه بی لیاقنی من.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 توسط زينب دينارزاده