خاطره هاي ماندگار

خیلی دوست دارم بنویسم...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:36 توسط زينب دينارزاده|

آخرین روزهای خانه پدری......

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 8:36 توسط زينب دينارزاده|

این کمردرد چند روزیه سراغم اومده نمی دونم دلیلیش سردشدن هواس؟ زیاد سرپابودنم و گشتن توی بازار؟ سوار موتور شدن و نپوشیدن لباس گرم؟

نمیدونم در هر صورت هر چی که هست چند روزه مهمونم شده باید از دستش خلاص شم.

بیشتر کارها رو انجام دادیم. چند شب پیش که رفته بودم خونه احمد اینا و آخرشب خواستیم برگردیم خونمون دیگه واقعا از این وضع خسته شده بودم. نه اینوری نه اونوری. هرچه به عروسی هم نزدیکتر میشیم این حسمون بیشتر میشه وسایلمون اینو اونور .تمرکز نداریم.صفر تموم شه جدی جدی بهتر خواهد شد اوضاع.

این روزها خیلی خستم از کار. دوست دارم چند روزی مرخصی بگیرم وفقط بخوابم. امروز هم ساعت9 اومدم سرکار. ولی مرخصیها رو باید بزارم برای عروسی.

حالا خوبه یک جشن جمع وجوره این همه کار داره اگر مفصل بود چه می بود؟

پوستم هم خیلی بهتر شده خداروشکر. همیشه هیمنطور بوده اونموقع که مجرد بودیم وقتی می خواست خواستگار بیاد این پوست لج می کرد با ما و وقتی می خواستیم بریم عروسی.

حالا هم که عروسی خودمون شده همینطور ولی انگار داره ادم میشه کم کم :D

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ساعت 10:58 توسط زينب دينارزاده|

این روزها خیلی درگیر کارهای عروسی هستم. چقدر کاره زیادن. چقدر خریدا زیادن.

پنجشنبه اونقدر خسته بودم که وقتی گفتن بیا با شاپور برو اهواز سرویس آشپزخونه رو بگیر دیگه زدم زیر گریه. دیگه بریدم. فکر مسیر هم اذیتم می کرد. بعد ظهرش رفتیم با احمد جونی کت  شلوار و کفش گرفتیم.

خلاصه خعلی مشغولم.

پوستم :(

نوشته شده در شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:45 توسط زينب دينارزاده|

نوشتنی ها زیاده ولی اعتمادی به بلاگفا دیگه نیست. توی دفتر می نویسم تا خاطره ماندگار بشن برام.

ولی این روزها کم کم خودمو برای یک اتفاق بزرگ آماده می کنم. هرچی به تاریخ عروسی نزدیکتر میشیم بیشتر به مامانم اینا وابسته میشم. هشم سعی می کنم دختر بهتری باشم.....

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:34 توسط زينب دينارزاده|

زمان خیلی زود داره یم گذره. 4 ماهه از عقدمون گذشته. خیلی برام جالبه. 

اتفاقا دیشب به احمد می گفتم. می گفتم که 4 ماهه شدیم. همیشه میگن به اعداد توجه نکنید ولی این زمان یعنی زمان با هم بودنمون. هرچی این عدد بیشتر بشه یعنی ما بیشتر با هم بودیم. یعنی شناختمون نسبت به هم بیشتر شده که البت هبرای همه صادق نیست. چون خیلی از ادمها رو دیدم حالا چه زوج چه دوست چه خانواده. سالهای سال با هم بودن ولی شناخت عمیقی از هم نداشتن. حالا ما توی این مدت به نظرم شناختی خوبی از هم پیدا کردیم و سعی کردیم هم رو بشناسیم. 

احمد هم جواب قشنگی داد گفت :با حرفت موافقم شناخت خوبی از هم به دست اوردیم ولی هنوز کامل نیست. هنوز حس میک نم بعضی مواقع حفظ ظاهر می کنیم . گفتمش اره ولی اون اصل وجودی رو شناختیم . 

خیلی خوبه 

خدایا شکرت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:24 توسط زينب دينارزاده|

احیای سال 94 هم گذشت. احیا شب 23 رمضون. ی هفته دیگه عید فطره. چه زود گذشت مث همیشه مث همه چی

کم کم داریم در مورد عروسی حرف میزنیم.اینکه کی باشه؟ کجا باشه؟ چند شب باشه؟ چیکار کنیم؟ چی بخریم؟ چی نخریم؟ نمی خوام دنگ و فنگ دار باشه. نمی خواستم عروسی ولی میگن نمیشه اسلام هم گفته ی سور بده. خب حالا این سور داره کم کم میشه سه شب. کمش می کنم. همش خرج اضافیه.

دعاهای امسالم رو با سال قبل مقایسه می کردم. جالب بود.

خدایا خودت برامون خوب بنویس و بخواه.

اگر تا ماه رمضون سال دیگه زنده موندیم توی این مدت کمکمون کن ادم باشیم و بندگیتو بکنیم اگر رفتنی شدیم حق الناسی گردنمون نباشه. سبک از گناه برگردیم پیشت. خودت همیشه وهمه جا کنارمون باش و همه رو عاقبت به خیر کن.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:19 توسط زينب دينارزاده|

احیای سال 94 هم گذشت. احیا شب 23 رمضون. ی هفته دیگه عید فطره. چه زود گذشت مث همیشه مث همه چی

کم کم داریم در مورد عروسی حرف میزنیم.اینکه کی باشه؟ کجا باشه؟ چند شب باشه؟ چیکار کنیم؟ چی بخریم؟ چی نخریم؟ نمی خوام دنگ و فنگ دار باشه. نمی خواستم عروسی ولی میگن نمیشه اسلام هم گفته ی سور بده. خب حالا این سور داره کم کم میشه سه شب. کمش می کنم. همش خرج اضافیه.

دعاهای امسالم رو با سال قبل مقایسه می کردم. جالب بود.

خدایا خودت برامون خوب بنویس و بخواه.

اگر تا ماه رمضون سال دیگه زنده موندیم توی این مدت کمکمون کن ادم باشیم و بندگیتو بکنیم اگر رفتنی شدیم حق الناسی گردنمون نباشه. سبک از گناه برگردیم پیشت. خودت همیشه وهمه جا کنارمون باش و همه رو عاقبت به خیر کن.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:19 توسط زينب دينارزاده|

سلام 

دیگه اعتمادی به این نت و بلاگفا نیست. خیلی از اطلاعات قبلیم پاک شدند. دوباره باید به دفتر و خودکار رجوع کرد. چیزی که مدتها بود بهش فکر می کردم. 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:4 توسط زينب دينارزاده|

27 فروردین تاریخ ماندگاری برای من و احمد شد. 

اصلا فکر نمی کردم تا اخر فروردین مراسم طول بکشه و پیوند ما در این روز باشه. ولی حتما ساعت مبارکی بوده که خدا برامون در نظرش گرفته. 

قصه من واحمد خیلی جالب شد. به قول خانم مهران پوررفتیم کلاس داستان نویسی، شروع زندگی خودمون شد قصه. 

هر چی بگم کم گفتم. همیشه فکر می کردم  راحت می تونم احساسم رو نسبت به اتفاقاتی که می افته بنویسم. ولی این یکی خاصه. خیلی خیلی خاص. حسی که دارم فقط قابل حس کردنه و اصلا با نوشتن نمیشه تعریفش کرد. کلمات خیلی وقتها احساس رو محدود می کنند. پس چیزی نمی گم تا حسش رو کامل داشته باشم. 

توی این مدت احساسات متفاوتی تجربه کردم. خیلیهاش بار اولی بودو بعضیاش هم نه. 

همیشه فکر می کردم موقع عقدمون زار زار گریه کنم ولی این کارو نکردم و میدونم دلیلش این بود که دلم از بودن احمد و هچین کسی توی زندگیم قرص بود. جای خالی پدر رو حس کردم زیاد مخصوصا وقتی دایی محمود با بغض مردونه اومد وبهم تبریک گفت. دلم سوخت. ولی حواسمو پرت کردم. اگر من قطره ای می ریختم بقیه زار میزدن. حواسمو پرت کردم. 

اون استرسی که عروسها موقع عقد دارند و من اصلا نداشتم. برعکسش سرشار از یک ارامش محض و عمیق بودم که اصلا تا الان اون رو تجربه نکرده بودم. فقط موقع گفتن بله ی لحظه نفسم بالا نمی اومد. با اینکه بارها بله گفتن رو تمرین کرده بودم .احمد کنارم نشسته بود.ولی کاملا هم حس کردم که صدام اون لحظه تغییر کرد. 

مراسم خداروشکر به بهترین شکل ممکن انجام گرفت وتموم شد و زندگی دونفره ما شروع. 

اون لحظه خوندن خطبه خیلی دعا کردم برای خیلیها. ان شاالله که قابل باشم وبرآورده شن. 

خدایا امکان تجربه این حس و لحظه رو برای همه جوونها مهیا کن. 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:0 توسط زينب دينارزاده|


آخرين مطالب
» آروم
» ***
» کمردرد
» روزهای شلوغ
» این روزها
» 4 ماه گذشت
» احیای 94
» احیای 94
» برگشت به خاطره نویسی سنتی
» 27 فروردین
Design By : Pars Skin