خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 8:26 توسط زينب دينارزاده|

74411436044476205981.jpg

IMG-20140914-WA0005

دیروز مراسم اختتامیه کارگاه داستان نویسی با عنوان عصر داستان برگزارشد.

مراسم خوبی بود. بچه ها خیلی زحمت کشیده بودند. مث همیشه نمی تونم در موردش بنویسم.

گزارشش توی سایت دزفیل اومده.

اینکه بعد از یک مدت بچه ها رو میدیدم خوشحال بودم و موع خداحافظی دلتنگ همه شدم.

جو صمیمی شکل گرفته بود که دوسش داشتم.

به قول یکی از بچه ها قیافم عوض شده بود اونم به خاطر روسری نقش ترمه ای سنتی شده بودم.

خلاصه الان بازار ارسال عکس به گروه داغه.

بچه ها که داستاناشون رو می خوندن واقعا کیف کردم و متوجه ضعف خودم شدم.

باید خیلی جدی تر و مصمم تر ادامه بدم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 8:30 توسط زينب دينارزاده|

 

IMG-20140909-WA0013

 

IMG-20140909-WA0008

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 16:25 توسط زينب دينارزاده|

امروز 16 شهریور 93 ساعت دقیقش رو نمی دونم ولی ظهر حول و حوش ساعت 3.30بعدازظهر بود که بیست و یکمین نومون به دنیا اومد.

مطهره خانم...چرا بچه ها اینقدر عزیز ن؟ این از الان خاص شده..

جیگر منه...مهدخت عکسشو که می بینه  بوسش می کنه  دستمو می گیره با اون زبونش میگه بییم بییم نی نی...

عکسش هم جا پخش شد سریع ...واتس آپ و فیس و وبلاگ و....

ان شالله خدا حفظش کنه و یارش باشه ومثل اسمش پاک و مطهر بمونه و آلوده به این دنیا و کثیفیهاش نشه.

15 شهریور تولد نرگس و 16 شهریور تولد مطهره

                   07229107828887692686.jpg                              70659652602566612173.jpg

 

82283819062593651284.jpg

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 21:1 توسط زينب دينارزاده|

یکبار اتفاقا ت امروز رو نوشتم .داشتم با مامان حرف میزدم و خواستم حرف "ز" رو در پاساز به ژ تبدیل کنم که نمی دونم اصلا چی شد همش حذف شد.

خیلی خوب نوشته بودم خیلی زیاد بود امروز اتفاقات زیادی افتاد حسم خوب بود همش حذف شد. همش به خودم میگم اول توی word  بنویس بعد بنداز توی بلاگفا گوش نمی دم

اعصابم خرد شد.

خلاصه بگم امروز رفتم پایان نامه رو تحویل گرفتم. قرارمون روز شنبه بود که دستگاهشو ن خراب بود و نگرفتم. از شنبه تا دوشنبه هر روز می رفتم همش یک عیب داشت. دعوام شد باهاشون اعصابمو خرد کرده بودن من که این همه از بازار رفتن بدم میاد همش به خاطر این پایان نامه میرفتم و اونم توی این هوای گرم که ادم نمی تونه نفس بکشه...خلاصه به رئیسشون هم زنگ زدم....اوه چه جریاناتی داشتیم این سه روز

ولی وقتی امروز تحویل گرفتم و روونه خونه شدم همه نگام می کردن 5 نسخه دستم بود واقعا سنگین بودن دوست داشتم تمام مسیر رو تا خونه باهاشون پیاده برم انگار بچم رو بغل کرده بودم . تازه نرگس هم گفته بود تخم مرغ ونمک بخر وقتی با اون پایان نامه ها وارد مغازه شدم اقاهه گفت ماشالله خواهر چقدر کتاب دستته!!!

ای بابا اینها کتاب نیستند که پایان ناممه..گفت خب طوری بیا که اذیت نشی ...خب حالا

یعنی تا الان پایان نامه ندیده بود؟

یادم اومد ترم اول سر کلاس استاد اسدی بودیم که یک خانمی اومد و پایان نامش رو تحویل داد و رفت من اون روز نگاهش کردم  توی دلم گفتم خدایا یعنی میاد اون روزی که منم پایان نامم رو تحویل بدم؟ اره اومد به سرعت چشم بر هم زدنی....خیلی سریع گذشت...

یعنی میشه روزی پایان نامه دکترام رو تحویل بگیرم؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 22:55 توسط زينب دينارزاده|

امروز رفتم و پایان نامه رو برای چاپ و صحافی تحویل دادم...

خیلی طولش دادم ولی خدارشکر داره تموم میشه

حالا قراره 11برم بگیرمش...

نمی دونم چرا اینقدر وسواس شده بودم نمی دونم چند بار چک کردم

همش نگران بودم چیزی کم باشه و بعد از صحافی متوجه شم

5نسخه سفارش دادم

صحافی که بودم یک برگه سر زمین بود فصل اول روش تحقیق، وای چقدر دلم برای جزوه های دانشگاه و درس خوندن تنگ شده بود

یهویی این دلتنگی سراغم اومد

درس نخونم چیکار کنم؟

هر روز صبح برم سر کار  و ظهر بیام خونه و فوقش بعدازظهری ها هم برم کلاس تقویت حافظه؟

نه اینطوری نمیشه

باید یک فکر اساسی کرد

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 0:58 توسط زينب دينارزاده|

امروز یک روز خاص و به یا ماندنیه.

همین الان پیامی از بانک تجارت گرفتم.

یک مبلغی به حسابم واریز شده بود. هی میخوندم هی می گفتم کسی قرار بوده برام پول واریز کنه؟

یعنی بچه های کلاس تقویت حافظه هستند؟

امروز سی تیرماه هست دیگه

دوباره مبلغ رو خوندم

یعنی حقوقه؟

واقعا؟

دوباره خوندم همش فکر می کردم دارم اشتباه می خونم. جالب بود که این عدد ساده رو هی می رفتم اولش هی می اومدم اخرش ..انگار فراموش کرده بودم و شک داشتم به خوندنم

 دیدی گفتم خدا کنه همین امروز بریزن؟ به یک ساعت نکشید حقوق واریز شد

اقای ابیارزاده که سوال کرده بود گفته بودنش هنوز زوده

ای خدا نوکرتم

زنگ زدم به مامان گفتم خیلی خوشحال شد.

خانم مهرانم رو هم گفتم.

خدایا بی نهایت شکرت

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:19 توسط زينب دينارزاده|

    خداوندا . . .

 

            بلندای دعایت را عطایم کن

          تو ای معشوقه عالم

           از این پس عاشقی را پیشه ام فرما

           خدایا راستش من آدمیزادم

             گاه گاهی گر گناهی میکنم ،طغیان مپندارش !

               کریما من گنهکارم تو بخشنده !

              بگو آیا امید بخششم بی جاست ؟

         خودت گفتی بخوان ، می خوانمت اینک مرا دریاب

            به چشمانی که می جوید تو را نوری عنایت  کن

            دو دست خالی م را رحمتی دیگر عطا فرما . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 10:13 توسط زينب دينارزاده|

احسان و سولماز امشب ماه عسل نشون داد هنوز عشق واقعی هست. هنوز موندن سر عشق هست....عشق رو میشد از نگاهشون تک تک کلماتشون حرکت دستاشون دید...

حالم خوب شد..واقعا خوش به حال جفتشون واقعا خوش به حالشون...

یک معجزه است که توی دنیای به این بزرگی جفتت رو پیدا کنی اون هم با این علاقه...خداحفظشون کنه

خدایا به همه دخترهای مجرد یک همچین احسانی و به پسرهای مجرد یک همچین سولمازی عطا کن.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 22:36 توسط زينب دينارزاده|

آره بالاخره تموم شد

یک کابوس که 9 سال و 7 ماه و 10 روز طول کشید. یک انتظار طولانی مدت

این سالها  خیلی اتفاقات افتاد.. خیلی اذیت شدم ... خیلی حس ها رو تجربه کردم

ولی الان می فهمم چرا...می فهمم چرا خدا اینقدر طولش داد؟ می فهمم حکمت طول کشیدن این اتفاق رو

سخت گذشت و لی گذشت..توی این سالها همش سعی کردم خودم رو با بقیه مقایسه نکنم...سعی کردم فقط با دیروز خودم مقایسه کنم ولی منم ادم بودم یعضی وقتها میشد که واقعا کم می اوردم..دیگه نمی تونستم. به زور ادامه میدادم، حتی این اواخر خانوادم هم گفتن ادامه نده اینقدر خستت می کنه ؛و اینجور مواقع کسی که بهم روحیه ومیداد وشارژم می کردم کسی نبود جز خانم مهران عزیزم....کسی که توی این سالها مث یک خواهر...نه خیلی نزدیک تر از یک خواهر قدم به قدم این سالها رو اومد...گفتم نزدیک تر خواهر دروغ نیست...خواهرم فشاری رو که من این سالها تحمل کرد م رو شاید ندید ولی خانم مهران دید...گفتنی ها زیاده ولی کلمات قادر نیستند احساسم رو در این سالها بگن پس فقط حسش می کنم

این 9سال و 7 ماه یک طرف این یک ماه اخیر هم یک طرف

از روز 4 خرداد روز دزفول، روزی که مهندس ملک احمدی، فرشته نجاتم، اومد دزفول و تا اینکه باهاش حرف زدم و آقای منصوری تایید کردند، سر میز شام خانم مهران دوباره حرف رو پیش کشید و ایشون قبول کردند با تائید فرماندار و اعضای انجمن و... و اشاره آقای هاشمی و...گریه شوقم توی بغل خانم مهران پور جلوی همه توی رستوران و....تا دیروزی که بالاخره اولین حکمم دستم رسید خیلی پر استرس گذشت .اونقدر که اثرش توی صورتم خیلی قشنگ خودش رو نشون داد. اونقدر جوش زدم که خودم از دیدن صورتم توی ایینه بدم می اومد و جالب اینکه از دیروز تا الان پوستم صاف شده.

این یک ماه خیلی سخت گذشت نه به من تنها..نصف عمر من و خانم مهران رفت..توی این چند سال قول همکاری زیاد شنیده بودم ولی نشد یعنی نمیزاشتن گفتنی هام زیادن ولی بهتره نگم توی این قلب خیلی حرفها هست ولی بهتره همونجا بمونه...توی این یک ماه چندین بار خدا رو دیدم.

آقای مهندی ملک احمدی عزیز 4 خرداد برای من خدا بود.

آقای هاشمی اون شب خود خدا بود

آقای یاور در پلیس آگاهی خود خدا بود.

آقای عنایت توی دادسرا خود خدا بود.

آقای عظیمی خوش اخلاق در روز اخر خود خدا بود.

وقتی داشتم مدارکم رو اماده می کردم و برای گرفتن عدم سوء پیشینه اقدام کردم قرار شدهفته بعدش برم اداره پست و جواب بگیرم ولی وقتی اقدام کردم متوجه شدم که درخواستم بعد از گذشت 8 روز توی آگاهی جامونده.

حالم خیلی بد شدو پر از استرس شدم وقتی آقای یاور بهم گفت هنوز همینجاس .حس و حال اون روز =م هیچوقت فراموشم نمی شه با گریه با ایشون صحبت کردم که چرا جامونده؟ تمام زندگی من بسته به این برگس من منتظر چوابش بودم امروز و..... و چقدر خوب همکاری کرد باهام و فهمیدم چرا جا مونده. درخواست من جامونده بود چون قرار بود به واسطه ایشون همون روز برگم رو بگیرم و اگر سر وقتش به پست و بعد دادسرا منتقل میشد می بایست دو هفته بعد جوابش دستم می رسید.هر ثانیش با استرس گذشت و نمی دونم خدارو چطوری باید شکر کنم به خاطر این توجهش...

نمی دونم چطوری از خانم مهرانم تشکر کنم که در مدت این سالها و این یک ماه نزدیک تر از یک خواهر بودم برام...

هیچ کلمه ای نمی تونه تشکرم رو ابراز کنه و هم به خدا و هم به خانم مهرانم با عملم نشون خواهم داد که همیشه شاکرشون خواهم بود.

گریه شوق مامانم و تبریکات و اس ام اس های خانوادم و دوستام همه فراموش نشدنی هستند. همش      می گم شاید یکی از حکمتهای خدا این وبد که قدرش رو بیشتر بدونم. شاید می خواست با تمام جود این لذت این روزها رو حس کنم و خیلی چیزهای دیگه...

در هر صورت:

خدایا هزار بار شکرت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 0:20 توسط زينب دينارزاده|


آخرين مطالب
» لیست کتاب
» پایان دوره کارگاه داستان نویسی
» مطهره عضو کتابخانه عمومی شد
» تولد مطهره
» پایان نامه صحافی شده
» صحافی
» اولین حقوق
»  خداوندا . . .
» احسان و سولماز ماه عسل
» پایان انتظار
Design By : Pars Skin