احیای 94

احیای سال 94 هم گذشت. احیا شب 23 رمضون. ی هفته دیگه عید فطره. چه زود گذشت مث همیشه مث همه چی

کم کم داریم در مورد عروسی حرف میزنیم.اینکه کی باشه؟ کجا باشه؟ چند شب باشه؟ چیکار کنیم؟ چی بخریم؟ چی نخریم؟ نمی خوام دنگ و فنگ دار باشه. نمی خواستم عروسی ولی میگن نمیشه اسلام هم گفته ی سور بده. خب حالا این سور داره کم کم میشه سه شب. کمش می کنم. همش خرج اضافیه.

دعاهای امسالم رو با سال قبل مقایسه می کردم. جالب بود.

خدایا خودت برامون خوب بنویس و بخواه.

اگر تا ماه رمضون سال دیگه زنده موندیم توی این مدت کمکمون کن ادم باشیم و بندگیتو بکنیم اگر رفتنی شدیم حق الناسی گردنمون نباشه. سبک از گناه برگردیم پیشت. خودت همیشه وهمه جا کنارمون باش و همه رو عاقبت به خیر کن.

[ جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 5:19 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

احیای 94

احیای سال 94 هم گذشت. احیا شب 23 رمضون. ی هفته دیگه عید فطره. چه زود گذشت مث همیشه مث همه چی

کم کم داریم در مورد عروسی حرف میزنیم.اینکه کی باشه؟ کجا باشه؟ چند شب باشه؟ چیکار کنیم؟ چی بخریم؟ چی نخریم؟ نمی خوام دنگ و فنگ دار باشه. نمی خواستم عروسی ولی میگن نمیشه اسلام هم گفته ی سور بده. خب حالا این سور داره کم کم میشه سه شب. کمش می کنم. همش خرج اضافیه.

دعاهای امسالم رو با سال قبل مقایسه می کردم. جالب بود.

خدایا خودت برامون خوب بنویس و بخواه.

اگر تا ماه رمضون سال دیگه زنده موندیم توی این مدت کمکمون کن ادم باشیم و بندگیتو بکنیم اگر رفتنی شدیم حق الناسی گردنمون نباشه. سبک از گناه برگردیم پیشت. خودت همیشه وهمه جا کنارمون باش و همه رو عاقبت به خیر کن.

[ جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 5:19 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

برگشت به خاطره نویسی سنتی

سلام 

دیگه اعتمادی به این نت و بلاگفا نیست. خیلی از اطلاعات قبلیم پاک شدند. دوباره باید به دفتر و خودکار رجوع کرد. چیزی که مدتها بود بهش فکر می کردم. 

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:4 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

27 فروردین

27 فروردین تاریخ ماندگاری برای من و احمد شد. 

اصلا فکر نمی کردم تا اخر فروردین مراسم طول بکشه و پیوند ما در این روز باشه. ولی حتما ساعت مبارکی بوده که خدا برامون در نظرش گرفته. 

قصه من واحمد خیلی جالب شد. به قول خانم مهران پوررفتیم کلاس داستان نویسی، شروع زندگی خودمون شد قصه. 

هر چی بگم کم گفتم. همیشه فکر می کردم  راحت می تونم احساسم رو نسبت به اتفاقاتی که می افته بنویسم. ولی این یکی خاصه. خیلی خیلی خاص. حسی که دارم فقط قابل حس کردنه و اصلا با نوشتن نمیشه تعریفش کرد. کلمات خیلی وقتها احساس رو محدود می کنند. پس چیزی نمی گم تا حسش رو کامل داشته باشم. 

توی این مدت احساسات متفاوتی تجربه کردم. خیلیهاش بار اولی بودو بعضیاش هم نه. 

همیشه فکر می کردم موقع عقدمون زار زار گریه کنم ولی این کارو نکردم و میدونم دلیلش این بود که دلم از بودن احمد و هچین کسی توی زندگیم قرص بود. جای خالی پدر رو حس کردم زیاد مخصوصا وقتی دایی محمود با بغض مردونه اومد وبهم تبریک گفت. دلم سوخت. ولی حواسمو پرت کردم. اگر من قطره ای می ریختم بقیه زار میزدن. حواسمو پرت کردم. 

اون استرسی که عروسها موقع عقد دارند و من اصلا نداشتم. برعکسش سرشار از یک ارامش محض و عمیق بودم که اصلا تا الان اون رو تجربه نکرده بودم. فقط موقع گفتن بله ی لحظه نفسم بالا نمی اومد. با اینکه بارها بله گفتن رو تمرین کرده بودم .احمد کنارم نشسته بود.ولی کاملا هم حس کردم که صدام اون لحظه تغییر کرد. 

مراسم خداروشکر به بهترین شکل ممکن انجام گرفت وتموم شد و زندگی دونفره ما شروع. 

اون لحظه خوندن خطبه خیلی دعا کردم برای خیلیها. ان شاالله که قابل باشم وبرآورده شن. 

خدایا امکان تجربه این حس و لحظه رو برای همه جوونها مهیا کن. 

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:0 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

شمارش معکوس

شمارش معکوس شروع شده

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:49 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

نوروز 94

سلام

باز هم یک نوروز دیگه و شروع یک سال جدید

واقعا به اندازه چشم برهم زدنی طول می کشه تا یک رقم به رقم سال اضافه بشه واسمش بشه سال جدید.

سال 94 هم شروع شد ولی متفاوت با سالهای قبل.

93  سال خیلی خوبی بود خداروشکر. استخدامم دزست و یکی دو مورد دیگه که خیلی برام مهم بود.

حسهای متفاوت داشتم امسال مخصوصا آخرش و اول 94

همیت حس تغییر شخصیتم هم جز مهمهاش بود.

میگم امسال متفاوته. هنوز ننشستم هدفهای امسالم رو بنویسم. امروز 6 فروردین. خیلی درگیری فکری دارم.

در هر صورت امیدوارم سالی سرشار از موفقیت وتندرستی برای همه باشه.

[ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:36 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

حس جدید

حس می کنم شخصیتم داره عوض میشه. یک جورایی دارم بزرگتر میشم انگار جدی تر شدم. حس جالبیه

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 8:52 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

اسفند

امروز اول اسفند بود.

یاد صحبت آقای کامرانی افتادم. وقتی بعد از تعطیلات نوروز همین امسال رفتیم سرکار، ایشون گفتند که چند روز دیگه هم دوباره عیده. واقعا مث یک خواب گذشت.

سال هم داره تموم میشه و عید نزدیکه

[ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 23:55 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

پایان سال میمون

روزهای پایانی امسال خیلی با سالهای گذشته متفاوته. چرا؟

خب عقد و عروسی دوستای نزدیکم و همکارا همه توی این روزها داره رقم می خوره و از کثرت مجردها داره کم میشه. یک مدتی فکر می کردم چرا هر مجردی وارد کتابخونه ها میشه مجرد می مونه؟ نکنه طلسم شدن هان؟ خدا روشکر در عرض این دو هفته سه تا از همکارا عقد کردند. ناگفته نماند قرعه به نام همکارهایی افتاده که از شهرستان های دیگه به دزفول منتقل شدند.




 


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:0 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]

ملاقات با دکتر سعد بعد از 3سال

امروز با بچه های بسیح به سازمان تبلیغات رفتیم. اونجا بود که فهمیدیم عنوان اون مراسم ارتباط دختر و پسر بود. وقتی دکتر حبیب الله سعد وارد شدند از اومدنم به این مراسم خیلی خوشحال شدم آخه قبلش کمی از خودم دلگیر بودم.

مشاور باید همچین ادمی باشه باید همچین اخلاقی داشته باشه. چقدر افتاده است این ادم و این هم نشون از انسان بودن و اگاهیش هست..خوب میگن هرچی پربارتر ، افتاده تر.. می دونستم منو ببینه میشناسه...بعد از مراسم رفتم و سلام کردم گفت هنوز توی کتابخونه ای؟ خوشحال شدم...خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی اصلا موقعیت خوبی نبود.

از اون دسته ادمهایی هست که واقعا میشه بهش اعتماد کرد ....

امیدوارم هر جا هستند سلامت و تندرست باشند.

[ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 19:57 ] [ زينب دينارزاده ]
[ ]