خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

7- تفسیر نماز از محسن قرائتی (مهر 93)

8- بیگانه از آلبرکامو (مهر93)

9- از مسافر تا تب خال از احمدمحمود(مهر93)

10-تنفس صبح از  قیصر امین پور(مهر93)

11-آئینه های ناگهان از قیصر امین پور(مهر 93)

12-گلهای آفتابگرداناز قیصر امین پور(مهر 93)

13- فروغ فرخزاد(مهر 93)

14-زندگی عزیز از آلیس مونرو (مهر 93)

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 8:26 توسط زينب دينارزاده|

آرامشی که الان دارم رو با دنیا عوض نمی کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 9:17 توسط زينب دينارزاده|

جقدر دلم برای نوشت تنگ شده. از همون نوشتنهایی که فقط خودم بفهمشش. از همون خاطره هایی که فقط و فقط مال من باشه...همونهایی که خودمو خالی کنم توش...

امروز دلم گرفته بود. یعنی از صبح جشن غدیر داشتیم. مرسم خیلی خوب بود. ت اساعت 3 هم مشغول پخش خبرش بودم. ولی بعد از ظهر بهو دلم گرفت.

سوره انعام رو که نذر کارم بود طبق هر روز شنبه  داشتم می خوندم.معنی یکی دو ایش رو خوندم و خیلی از ایه هاش رو نفهمیدم ولی اشکمو ریخت.

امشب دی وی دی شماره3 تکنولوژی فکر دکتر آزمندیان رو گوش می دادم.

باز هم از تاثیر باورها در زندگیمون می گفت. اینکه زندگیمون رو باورهامون میسازن. اینکه زندگی خیلی قشنگه.

کاش می شد همه این حرفها رو میشنیدن و می فهمیدنشون و اینقدر خون به دل بقیه نمی کردن.

زندگی رو ساده بگیریم.

دختر جون خودت ودست کم نگیر.

باورهات رو دوباره بنویس.

اره باید همین کارو بکنم. باید دوباره باورهام و بنویسم. خیلی وقته به دفتر ارزوهام سر نزدم.

باید ارزوها و اینده جدیدم وخواسته هام رو بنویسم تا اگر من یادم رفت خدا یادم بندازه.

خدایا خودت و عشق است. کمکم کن مثل همیشه. چشمامو باز کن اونی رو ببینم که تا الان ندیدم.

عاشقتم خدا

آخیش

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 22:48 توسط زينب دينارزاده|

بغل مامان چقدر آرامش بخشه

خیلی وقت بود می خواستم توی بغلش زار بزنم گریه کنم سبک شم

این روهاز دختر خوبی براش نبودم.

امروز خودم و خودش بودیم. دلم حسابی سنگین بود. مخصوصا از اتفاق دیشب که هیچوقت فکر نمی کردم بیافته...

قرآن اذان مغرب که شروع شد بغضم ترکید . رفتم توی بغلش و کلی بوسش کردم ازش بو کشیدم

بهش قول دادم دختر خوبی میشم براش. چون شک ندارم اگر اون ازم راضی  باشه من خوشبختم

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 19:42 توسط زينب دينارزاده|

74411436044476205981.jpg

IMG-20140914-WA0005

دیروز مراسم اختتامیه کارگاه داستان نویسی با عنوان عصر داستان برگزارشد.

مراسم خوبی بود. بچه ها خیلی زحمت کشیده بودند. مث همیشه نمی تونم در موردش بنویسم.

گزارشش توی سایت دزفیل اومده.

اینکه بعد از یک مدت بچه ها رو میدیدم خوشحال بودم و موع خداحافظی دلتنگ همه شدم.

جو صمیمی شکل گرفته بود که دوسش داشتم.

به قول یکی از بچه ها قیافم عوض شده بود اونم به خاطر روسری نقش ترمه ای سنتی شده بودم.

خلاصه الان بازار ارسال عکس به گروه داغه.

بچه ها که داستاناشون رو می خوندن واقعا کیف کردم و متوجه ضعف خودم شدم.

باید خیلی جدی تر و مصمم تر ادامه بدم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 8:30 توسط زينب دينارزاده|

 

IMG-20140909-WA0013

 

IMG-20140909-WA0008

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 16:25 توسط زينب دينارزاده|

امروز 16 شهریور 93 ساعت دقیقش رو نمی دونم ولی ظهر حول و حوش ساعت 3.30بعدازظهر بود که بیست و یکمین نومون به دنیا اومد.

مطهره خانم...چرا بچه ها اینقدر عزیز ن؟ این از الان خاص شده..

جیگر منه...مهدخت عکسشو که می بینه  بوسش می کنه  دستمو می گیره با اون زبونش میگه بییم بییم نی نی...

عکسش هم جا پخش شد سریع ...واتس آپ و فیس و وبلاگ و....

ان شالله خدا حفظش کنه و یارش باشه ومثل اسمش پاک و مطهر بمونه و آلوده به این دنیا و کثیفیهاش نشه.

15 شهریور تولد نرگس و 16 شهریور تولد مطهره

                   07229107828887692686.jpg                              70659652602566612173.jpg

 

82283819062593651284.jpg

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 21:1 توسط زينب دينارزاده|

یکبار اتفاقا ت امروز رو نوشتم .داشتم با مامان حرف میزدم و خواستم حرف "ز" رو در پاساز به ژ تبدیل کنم که نمی دونم اصلا چی شد همش حذف شد.

خیلی خوب نوشته بودم خیلی زیاد بود امروز اتفاقات زیادی افتاد حسم خوب بود همش حذف شد. همش به خودم میگم اول توی word  بنویس بعد بنداز توی بلاگفا گوش نمی دم

اعصابم خرد شد.

خلاصه بگم امروز رفتم پایان نامه رو تحویل گرفتم. قرارمون روز شنبه بود که دستگاهشو ن خراب بود و نگرفتم. از شنبه تا دوشنبه هر روز می رفتم همش یک عیب داشت. دعوام شد باهاشون اعصابمو خرد کرده بودن من که این همه از بازار رفتن بدم میاد همش به خاطر این پایان نامه میرفتم و اونم توی این هوای گرم که ادم نمی تونه نفس بکشه...خلاصه به رئیسشون هم زنگ زدم....اوه چه جریاناتی داشتیم این سه روز

ولی وقتی امروز تحویل گرفتم و روونه خونه شدم همه نگام می کردن 5 نسخه دستم بود واقعا سنگین بودن دوست داشتم تمام مسیر رو تا خونه باهاشون پیاده برم انگار بچم رو بغل کرده بودم . تازه نرگس هم گفته بود تخم مرغ ونمک بخر وقتی با اون پایان نامه ها وارد مغازه شدم اقاهه گفت ماشالله خواهر چقدر کتاب دستته!!!

ای بابا اینها کتاب نیستند که پایان ناممه..گفت خب طوری بیا که اذیت نشی ...خب حالا

یعنی تا الان پایان نامه ندیده بود؟

یادم اومد ترم اول سر کلاس استاد اسدی بودیم که یک خانمی اومد و پایان نامش رو تحویل داد و رفت من اون روز نگاهش کردم  توی دلم گفتم خدایا یعنی میاد اون روزی که منم پایان نامم رو تحویل بدم؟ اره اومد به سرعت چشم بر هم زدنی....خیلی سریع گذشت...

یعنی میشه روزی پایان نامه دکترام رو تحویل بگیرم؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 22:55 توسط زينب دينارزاده|

امروز رفتم و پایان نامه رو برای چاپ و صحافی تحویل دادم...

خیلی طولش دادم ولی خدارشکر داره تموم میشه

حالا قراره 11برم بگیرمش...

نمی دونم چرا اینقدر وسواس شده بودم نمی دونم چند بار چک کردم

همش نگران بودم چیزی کم باشه و بعد از صحافی متوجه شم

5نسخه سفارش دادم

صحافی که بودم یک برگه سر زمین بود فصل اول روش تحقیق، وای چقدر دلم برای جزوه های دانشگاه و درس خوندن تنگ شده بود

یهویی این دلتنگی سراغم اومد

درس نخونم چیکار کنم؟

هر روز صبح برم سر کار  و ظهر بیام خونه و فوقش بعدازظهری ها هم برم کلاس تقویت حافظه؟

نه اینطوری نمیشه

باید یک فکر اساسی کرد

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 0:58 توسط زينب دينارزاده|

امروز یک روز خاص و به یا ماندنیه.

همین الان پیامی از بانک تجارت گرفتم.

یک مبلغی به حسابم واریز شده بود. هی میخوندم هی می گفتم کسی قرار بوده برام پول واریز کنه؟

یعنی بچه های کلاس تقویت حافظه هستند؟

امروز سی تیرماه هست دیگه

دوباره مبلغ رو خوندم

یعنی حقوقه؟

واقعا؟

دوباره خوندم همش فکر می کردم دارم اشتباه می خونم. جالب بود که این عدد ساده رو هی می رفتم اولش هی می اومدم اخرش ..انگار فراموش کرده بودم و شک داشتم به خوندنم

 دیدی گفتم خدا کنه همین امروز بریزن؟ به یک ساعت نکشید حقوق واریز شد

اقای ابیارزاده که سوال کرده بود گفته بودنش هنوز زوده

ای خدا نوکرتم

زنگ زدم به مامان گفتم خیلی خوشحال شد.

خانم مهرانم رو هم گفتم.

خدایا بی نهایت شکرت

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:19 توسط زينب دينارزاده|


آخرين مطالب
» لیست کتاب
» آرامش
» دلتنگ نوشتن
» بغل مامانم
» پایان دوره کارگاه داستان نویسی
» مطهره عضو کتابخانه عمومی شد
» تولد مطهره
» پایان نامه صحافی شده
» صحافی
» اولین حقوق
Design By : Pars Skin