خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

7- تفسیر نماز از محسن قرائتی (مهر 93)

8- بیگانه از آلبرکامو (مهر93)

9- از مسافر تا تب خال از احمدمحمود(مهر93)

10-تنفس صبح از  قیصر امین پور(مهر93)

11-آئینه های ناگهان از قیصر امین پور(مهر 93)

12-گلهای آفتابگرداناز قیصر امین پور(مهر 93)

13- فروغ فرخزاد(مهر 93)

14-زندگی عزیز از آلیس مونرو (مهر 93)

15- پیراهنی برای پل سفید از سعید سروش راد( آبان93)

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط زينب دينارزاده

27 فروردین تاریخ ماندگاری برای من و احمد شد. 

اصلا فکر نمی کردم تا اخر فروردین مراسم طول بکشه و پیوند ما در این روز باشه. ولی حتما ساعت مبارکی بوده که خدا برامون در نظرش گرفته. 

قصه من واحمد خیلی جالب شد. به قول خانم مهران پوررفتیم کلاس داستان نویسی، شروع زندگی خودمون شد قصه. 

هر چی بگم کم گفتم. همیشه فکر می کردم  راحت می تونم احساسم رو نسبت به اتفاقاتی که می افته بنویسم. ولی این یکی خاصه. خیلی خیلی خاص. حسی که دارم فقط قابل حس کردنه و اصلا با نوشتن نمیشه تعریفش کرد. کلمات خیلی وقتها احساس رو محدود می کنند. پس چیزی نمی گم تا حسش رو کامل داشته باشم. 

توی این مدت احساسات متفاوتی تجربه کردم. خیلیهاش بار اولی بودو بعضیاش هم نه. 

همیشه فکر می کردم موقع عقدمون زار زار گریه کنم ولی این کارو نکردم و میدونم دلیلش این بود که دلم از بودن احمد و هچین کسی توی زندگیم قرص بود. جای خالی پدر رو حس کردم زیاد مخصوصا وقتی دایی محمود با بغض مردونه اومد وبهم تبریک گفت. دلم سوخت. ولی حواسمو پرت کردم. اگر من قطره ای می ریختم بقیه زار میزدن. حواسمو پرت کردم. 

اون استرسی که عروسها موقع عقد دارند و من اصلا نداشتم. برعکسش سرشار از یک ارامش محض و عمیق بودم که اصلا تا الان اون رو تجربه نکرده بودم. فقط موقع گفتن بله ی لحظه نفسم بالا نمی اومد. با اینکه بارها بله گفتن رو تمرین کرده بودم .احمد کنارم نشسته بود.ولی کاملا هم حس کردم که صدام اون لحظه تغییر کرد. 

مراسم خداروشکر به بهترین شکل ممکن انجام گرفت وتموم شد و زندگی دونفره ما شروع. 

اون لحظه خوندن خطبه خیلی دعا کردم برای خیلیها. ان شاالله که قابل باشم وبرآورده شن. 

خدایا امکان تجربه این حس و لحظه رو برای همه جوونها مهیا کن. 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط زينب دينارزاده

شمارش معکوس شروع شده




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط زينب دينارزاده
   7




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط زينب دينارزاده
   6




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ توسط زينب دينارزاده

سلام

باز هم یک نوروز دیگه و شروع یک سال جدید

واقعا به اندازه چشم برهم زدنی طول می کشه تا یک رقم به رقم سال اضافه بشه واسمش بشه سال جدید.

سال 94 هم شروع شد ولی متفاوت با سالهای قبل.

93  سال خیلی خوبی بود خداروشکر. استخدامم دزست و یکی دو مورد دیگه که خیلی برام مهم بود.

حسهای متفاوت داشتم امسال مخصوصا آخرش و اول 94

همیت حس تغییر شخصیتم هم جز مهمهاش بود.

میگم امسال متفاوته. هنوز ننشستم هدفهای امسالم رو بنویسم. امروز 6 فروردین. خیلی درگیری فکری دارم.

در هر صورت امیدوارم سالی سرشار از موفقیت وتندرستی برای همه باشه.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ توسط زينب دينارزاده
   5




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط زينب دينارزاده

حس می کنم شخصیتم داره عوض میشه. یک جورایی دارم بزرگتر میشم انگار جدی تر شدم. حس جالبیه




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط زينب دينارزاده
   4




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط زينب دينارزاده
   3




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط زينب دينارزاده
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر