خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

7- تفسیر نماز از محسن قرائتی (مهر 93)

8- بیگانه از آلبرکامو (مهر93)

9- از مسافر تا تب خال از احمدمحمود(مهر93)

10-تنفس صبح از  قیصر امین پور(مهر93)

11-آئینه های ناگهان از قیصر امین پور(مهر 93)

12-گلهای آفتابگرداناز قیصر امین پور(مهر 93)

13- فروغ فرخزاد(مهر 93)

14-زندگی عزیز از آلیس مونرو (مهر 93)

15- پیراهنی برای پل سفید از سعید سروش راد( آبان93)

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط زينب دينارزاده
   ترک


به قول مهدخت جونم شنام

این روزها خیلی حرف دارم ولی چرا ساکتم؟

در حال ترکم. حال یک معتادی رو دارم که در حال ترکه.

تمام استخونام درد می کنه؟

ترک چی؟

واتس آپ

البته ی توفیق اجباریه. چند روزی هاومدیم محله قدیمی. پای مامان درد میکنه. یک مدت می مونیم. این طرفها هم که نت ندارم. بهم میگن یک ماهه بکش . خب که چی شده؟ مگه واجبه؟

به جاش می خونم و مینویسم. حس می کنم چشمام هم بهتر شدن.

جایی که بودن و نبودت فرقی نداره ادم نباشه بهتره.

صبحها هم که میام اداره پیامها رو می خونم.

ولی یک دلتنگی دارم.

خلاصه این روزها مشغول نوشتنم.

داستان کوتاه کوتاه. بیشتر از داستان کوتاه بهم مزه می ده.

یک فکری به سرم زدم به خانم مقدم گفتم. اجرا بشه عالی میشه.نپرسین که ن م ی گ م :D

صورتم زخمی شده. اونی که عاشقشم دیروز چنگم زد. دیشب جاش رو دیدم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

خانم بزرگ چی شده؟ چرا حذف کردی؟ چطور یکی دیگه ادرستو برداشته؟ رفتم دیدم.

میشه متوجه جریان شد. دیروز اومدم وبت رو ببینم دیدم نیست. خیلی تعجب کردم که یهویی رفتی . البته بضی وقتها لازمه ادم یهویی نباشه.

بیا منتظرتم.

 *****

باشه انجام میدم. آدرس جدیدت رو دوست داشتی بهم بده. :)




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

امشب پیرمرد و دریا رو خوندم.
عجب اعتماد به نفسی داشت هان..خوشم اومد.
با اینکه میگن خود همینگوی منکر نمادین بودن داستانش میشه ولی به من این حس رو دادو این یاداوری رو که دختر جون توی زندگیت ی شاه ماهی هست وقتی بهش رسیدی برای به دست اوردنش تمام سعیت رو بکن. از تمام امکاناتت ولو خیلی اندک استفاده کن. اگر قراره کار بزرگ ومتفاوتی انجام بدی نه باید خسته بشی و نه ناامید.




نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

دارم از غصه دق میکنم و هیچی نمی تونم بگم...چقدر این روزها سختن...خدایا معجزه کن معجزه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

ناطور دشت از دی جی سلینجر

از خوندنش واقعا لذت بردم. داستانش جذاب بود.با متنش جلو میرفتی راحت بود. شخصیت سازی قوی داشت.در کل خوشم اومد. یک تیکه هاییش رو نوشتم میزارم.

بر اساس اعتقاداتی که داره و نشون میده پسر خوبیه. کم سن هست ولی خیلی مسائل رو بیشتر وبهتر از بزرگترهای اطرافش تشخیص می ده و درک می کنه. و خیلی روشنفکرتر هم عمل می کنه.

حرفهای قشنگی می زنه مثل:

اونجایی که در مورد برادر مرده اش، آلی، حرف میزنه و معتقده که بعد از مرگشم هنوز دوسش داره ومیگه یعنی تا یکی میمیره دیگه نباید دوسش داشت؟ حتی اگر اونی که مرده هزاران بار بهتر از این زنده های دور و برت باشن؟

با این سنش فهمیده که آدمها مرده پرستن و خیلی خوب اینو نشون میده

حس همدردیش با مردم هم خیلی قشنگه

بعضی وقتها دروغ میگه ولی حداقلش اینه که با خودش صادقه و روراست

یک جاییش میگه: باید مواظب اونهایی باشی که اصلا کتاب نخوندن و خیلی هم حوصله ادمو سر میبرن

بعضی چیزا باید همونطورکه هستند باید باقی بمونن

هیچکس عوض نمیشه فقط ماییم که عوض میشیم نه اینکه پیر بشیم یا چیز دیگه نه..فقط عوض میشیم همین..

یک جایی هم میگه اگر دختری رو دوست نداری نباید باهاش رابطه برقرار کنی اگر هم دوسش داری باید مواظبش باشی

دلم به حال دخترایی می سوزه که باید زن مردایی بشن که همه فکر و دکرشون اینه که ماشینشون با ده لیتر بنزین چند کیلومتر میره.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده
   باران


بعد از رفتن تو تمام خانه بوی تو را گرفته

جتی لباسهای تنم

حتی مداد رنگی ها و کاغذهای دور و برم

چشمانم را می بندم نفس عمیق می کشم

سینه ام را پر از بوی خوش تو میکنم

برای روز مبادا

حتما این بدن یک چیزی کم دارد

که اینقدر تو به مزاقش خوش می آیی

چه خوش است شبهای زمستان

خلوت خانه

سکوت

تنهای

و

باران




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 توسط زينب دينارزاده

من کشته مرده مرتضی پاشایی نبودم. صداشو دوست داشتم. ترانه هاشو گوش میدادم. بی بهونه و با بهونه با ترانه هاش خندیدم و گریه کردم. مثل خیلی از ترانه های دیگه.. ولی وقتی شنیدم فوت کرد یک غم سنگین روی دلم نشست. نمی دونم حالا دلیلش کدومه؟
جوون بودنش
حسی که خودم به مرگ دارم
دل نازکی من
نی دونم.
کاش امشب میرفتم رودبند. نه فقط به خاطر گردهمایی خاص امشب. چون رودبند تنهای جاییه که آروم میشم.
اشکهام سنگین هستن. انگار بهشون وزنه گیر دادی از چشم که بیافتند راحت راه خودشونو پیدا می کنن. صدای چکشون روی لباسم گوشمو کر می کنه...
روحش شاد

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393 توسط زينب دينارزاده
   تناقض


این روزها پر از تناقضم 

بین باید و نباید

بین شدن و نشدن

بین بودن ونبودن

نمی دونم مشکل از منه یا بقیه




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393 توسط زينب دينارزاده

نمی دونم یعنی میدونم چرا؟ با کلی انرژی میرم کلاس و با دل خون بر می گردم . امروز جو کلاس اذیتم کرد.

بخش اولش که با نقد داستان  من و آقای ذبیحی گذشت که بهترین قسمتش بود. از نگاههای سرد خوشم نمیاد. اذیتم می کنه. 

به قول پورصفری باید این کلاسها رو کم کرد.

جلسه نقد بعدی چون من هیچ داستانی نگرفتم رو احتمالا نرم.

باید بی خیال باشم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 توسط زينب دينارزاده
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر