خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

7- تفسیر نماز از محسن قرائتی (مهر 93)

8- بیگانه از آلبرکامو (مهر93)

9- از مسافر تا تب خال از احمدمحمود(مهر93)

10-تنفس صبح از  قیصر امین پور(مهر93)

11-آئینه های ناگهان از قیصر امین پور(مهر 93)

12-گلهای آفتابگرداناز قیصر امین پور(مهر 93)

13- فروغ فرخزاد(مهر 93)

14-زندگی عزیز از آلیس مونرو (مهر 93)

15- پیراهنی برای پل سفید از سعید سروش راد( آبان93)

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط زينب دينارزاده

سلام دیشب کتاب خانم نادی راوندی رو تموم کردم.

اول اینکه سمیه جان خیلی ممنونم ازت که قابل دونستی و فایل کتابت رو در اختیارم گذاشتی.

داستان منحصر به فرد و تخصصی که از خوندنش واقعا لذت بردم. به خودشم گفتم واقعا خوشحالم که باهات اشنا شدم و خوشم میاد که مثل خیلی از بچه های کتابداری که فقط نشستن و غر میزنن واز همه انتظار دارند نیستی سرت توی لاک خودت واون کاری که درسته رو انجام میدی و نتیجش هم میشه این. 

خیلی از اصطلاحات کتابداری رو من تا حاتا نمی دونستم یعنی ذوقی برای یادگیریش نداشتم ولی توی داستان خیلی قشنگ مطرح شدند  یادشون گرفتم. نمی دونم چقدر اجازه دارم در موردش حرف بزنم ولی بیش از این نخواهم گفت. فقط بگم دیشب خیلی خسته بودم قرار گذاشتم چند صفحه بخونم ومابقیش رو بزارم برای  امروز ولی اونقدر جذاب بود برام که اصلا دست خودم نبود نمی شد ولش کرد. اینو جدی می گم. تا اخرش یک نفس خوندم. چاپ بشه می ترکونه. مخصوصا توی جمع کتابدارها.

حتما نهاد هم ازت خریداری می کنه. خرید هم نکردن واسه کتابخونه های دزفول خودم ازت می خرم.

اتفاقا امروز در مورد کتابت با رئیس ادارمون حرف زدم. خانم مهران پور. ایشون خودش هم نویسنده است. خیلی خوشحال شد که همچین دوست با ذوقی دارم.

دوستت دارم و یک خداقوت جانانه

واقعا عالی بود.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده
   طاعون


سلام

امشب بالاخره طاعون تموم شد. نمی دونم شاید هم یک جورایی شروع شد. رمان قشنگی بود. وقتی کتاب بیگانه کامو رو خوندم و تعریفهایی که ازش شنیده بودم حس می کردم هر اثری ازش بخونم حس پوپگرایی بهم بده ولی این کتاب طاعون فوق العاده بود و کاملا برعکس تصوراتم از آب در اومد. کتابی که سرشار از تلاش ومبارزه با شرایط سخت و در نهایت پیروز شدن یهویی و موثرشدن عواملی که قبلا کارگر نبودند. آخر کتابم میگه طاعون خسته شد ولی شاید شکست نخورده بود شاید لای ملحفه ها، انباری ها منتظر یک فرصت مناسبه تا موشهاش رو روونه کنه. در هر صورت کوتاه اومد.

گفتگوهای قشنگی  داشت از جمله مکالمه دکتر ریو و تارو در مورد  طاعون و دوستی و محبت واقعی که به عقیده آندرو موروا در واقع مکالمه خود کامو باکامو هستش.

خلاصه به اعتقاد تارو: طاعون در وجود همه هست. جملات خیلی زیبایی میگه. شخصیت قشنگی داشت در کل.

یک جمله قشنگ و البته خطرناک داشت در مورد زندان شهر اوران که می گفت طاعون برای همه کسانی که در زندان بودند از رئیس گرفته تا بدترین زندانی همه در برابر طاعون یکسان بودند و این اولین بار بود که عدالت در اونجا رعایت میشد.

کتاب بعدی که قراره بخونم خاصه خاص....به تعداد انگشت شمار مخاطب داشته...نویسندشم خاصه خاص




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده

سلام

بالاخره تموم شد. این روزها حسابی درگیر بودم. مشغول کارهای مربوط به آثار رسیده به جشنواره و کد دادن ورتب کردن و....امروز مراسم برگزار شد و به خوبی  و خوشی تموم. من رتبه نیاورده بودم ولی لوح تقدیر بهم دادن بابت همین کارهایی که کرده بودم. خداییش چشمام کور شدن باش. ولی تجربه خوبی بود. کلا مراسم امروز خوب بود. خوش گذشت.

اینم خبرش در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی 1393 توسط زينب دينارزاده

بالاخره کتاب به سوی فانوس دریایی تموم شد.

نفس ادمو می گیره. عجب مخی داشته این ویرجینیا وولف هان

کتاب عجیبی بود. اصلا فکر نمی کردم سبک سیال ذهن اینطور باشه و وولف اینقدر سخت بنویسه.

از اون دست نوشته هایی هستش که موقع خوندنش حتما باید تمرکز داشته باشی  تا سلسله حوادث داستان از دست نرن. یک خطی رو متوجه نشی مابقیش رو هم نخواهی فهمید. اونقدر سریع از موضوعی سر موضوع دیگه میره ادم کیف می کنه چه قشنگ داستان رو می چرخونه. جالبیش اینجا بود که مکالمه هم در حد صفر بود. فقط فکر همدیگه رو می خوندند. تله پاتی می کردند. نمی دونم کتاب خانم دالاوی هم به همین شکل هست یا نه؟ ولی مطمئنا بدون فاصله اون و نمی خونم.

نکات جالبی توی این کتاب بود. ایده برای نوشتن گرفتم. چند وقت پیش خیلی اتفاقی یک داستان می نوشتم که بدون اختیار خودم بدون مکالمه پیش می رفت. به این سبک نبود ولی برای خودم هم جالب بود. فکر نمی کردم کار درستی باشه. تا اینکه خانم مقدم تائید کردند. الان هم می بینم این کتاب به همین شیوه جلو رفته ولی جذاب هم بود. خوشم اومد ولی یک سری دیگه باید خونده بشه.

ولی خوندن داستانهای کوتاه مقدم بر همه چیزه. البته قبلش زندگینامه آلبرکامو رو دارم که فکر می کنم اینم وقتگیر باشه. 

بسوی فانوس دریایی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم دی 1393 توسط زينب دينارزاده

امشب رو دوست دارم نه به خاطر اینکه سنت ما ایرانیهاست.

چون خودم عاشق شب هستم. اونم شبهای طولانی زمستان. امشب هم طولانی ترینشه. شاید خیلی حس نشه طولانی تر بودنش با شب قبل و بعدش یکی به نظر برسه ولی خب فرق دارن.

کاری به این ندارم که چرا ما ایرانیها بلندترین شب رو جشن می گیریم و اون ر وبهونه می کنیم تا دیدو بازدید داشته باشیم و از کنار طولانی ترین روز سال به راحتی رد میشیم.

دوستش دارم ولی این شب رو به کسی تبریک نمی گم. دوسش دارم واسه خودش. خود خودش.

اخی نازی یلدای 93 خیلی متفاوت با یلداهای دیگه داره می گذره.نه انارخوردم نه هندونه. البته نرگس بیرونه برگرده با هم می خوریم اونم فقط انار. :D

روضه رفتم. داستان نوشتم.توی تنهایی البته راهنمایی یکی ازدوستان همراهم بود.

امشب  با پشه ها درگیری داشتم. یکی رو میزدم فکر می کردم اخریه بعد می دیدم بعدی میاد. حس می کنم هر کدوم به خونخواهی قبلی می اومدن سراغم. از کجا معلوم شاید یک خونواده بودن که بعد مدتها شب یلدا دور هم جمع شدند. یا شایدها دوستانی صمیمی..خلاصه وزوزشون روی مخم بود. چه کنم به شدت از اهنگی که میزنن لذت نمی برم.

 

فال حافظ امشبم:

خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است؟

 

چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است؟

جانی! به حاجتی که تو را هست با خدا

 

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حُسن، خدارا، بسوختیم

 

آخَر سوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سُوال نیست

 

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است؟

محتاج قصه نیست گَرَت قصد خون ماست

 

چون رَخت از آن توست، به یَغما چه حاجت است؟

جام جهان نماست ضَمیرِ مُنیرِ دوست

 

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است؟

آن شد که بار منت مَلاح بُردمی!

 

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است؟

ای مدعی! بُرو! که مرا با تو کار نیست

 

اَحباب حاضرند؛ به اَعدا چه حاجت است؟

ای عاشقِ گِدا! چو لب روح بخش یار

 

می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است؟

حافظ! تو ختم کن که هنر خود عیان شود

 

با مُدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است؟

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام آذر 1393 توسط زينب دينارزاده
   ترک


به قول مهدخت جونم شنام

این روزها خیلی حرف دارم ولی چرا ساکتم؟

در حال ترکم. حال یک معتادی رو دارم که در حال ترکه.

تمام استخونام درد می کنه؟

ترک چی؟

واتس آپ

البته ی توفیق اجباریه. چند روزی هاومدیم محله قدیمی. پای مامان درد میکنه. یک مدت می مونیم. این طرفها هم که نت ندارم. بهم میگن یک ماهه بکش . خب که چی شده؟ مگه واجبه؟

به جاش می خونم و مینویسم. حس می کنم چشمام هم بهتر شدن.

جایی که بودن و نبودت فرقی نداره ادم نباشه بهتره.

صبحها هم که میام اداره پیامها رو می خونم.

ولی یک دلتنگی دارم.

خلاصه این روزها مشغول نوشتنم.

داستان کوتاه کوتاه. بیشتر از داستان کوتاه بهم مزه می ده.

یک فکری به سرم زدم به خانم مقدم گفتم. اجرا بشه عالی میشه.نپرسین که ن م ی گ م :D

صورتم زخمی شده. اونی که عاشقشم دیروز چنگم زد. دیشب جاش رو دیدم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

خانم بزرگ چی شده؟ چرا حذف کردی؟ چطور یکی دیگه ادرستو برداشته؟ رفتم دیدم.

میشه متوجه جریان شد. دیروز اومدم وبت رو ببینم دیدم نیست. خیلی تعجب کردم که یهویی رفتی . البته بضی وقتها لازمه ادم یهویی نباشه.

بیا منتظرتم.

 *****

باشه انجام میدم. آدرس جدیدت رو دوست داشتی بهم بده. :)




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

امشب پیرمرد و دریا رو خوندم.
عجب اعتماد به نفسی داشت هان..خوشم اومد.
با اینکه میگن خود همینگوی منکر نمادین بودن داستانش میشه ولی به من این حس رو دادو این یاداوری رو که دختر جون توی زندگیت ی شاه ماهی هست وقتی بهش رسیدی برای به دست اوردنش تمام سعیت رو بکن. از تمام امکاناتت ولو خیلی اندک استفاده کن. اگر قراره کار بزرگ ومتفاوتی انجام بدی نه باید خسته بشی و نه ناامید.




نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده

دارم از غصه دق میکنم و هیچی نمی تونم بگم...چقدر این روزها سختن...خدایا معجزه کن معجزه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم آذر 1393 توسط زينب دينارزاده
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر