خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

7- تفسیر نماز از محسن قرائتی (مهر 93)

8- بیگانه از آلبرکامو (مهر93)

9- از مسافر تا تب خال از احمدمحمود(مهر93)

10-تنفس صبح از  قیصر امین پور(مهر93)

11-آئینه های ناگهان از قیصر امین پور(مهر 93)

12-گلهای آفتابگرداناز قیصر امین پور(مهر 93)

13- فروغ فرخزاد(مهر 93)

14-زندگی عزیز از آلیس مونرو (مهر 93)

15- پیراهنی برای پل سفید از سعید سروش راد( آبان93)

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط زينب دينارزاده

مراسم رونمایی از دو کتاب داستان کوتاه هم برگزار شد. خیلی هم خوب بود. زهرا باهام اومده بود.وقتی من رفتم بعضی بچه ها اونجا بودند. مقدم سر سن بود . معزی و هادوی داشتند پرده پروژکتور رو نصب می کردند. پورصفری توی حیاط مشغول بود. و گلستان باغ هم حاضر بود.

منم رفتم لپ تاپ رو اماده کردم وکلی وقت برای تنظیمش گذاشتیم کلی شوخی کردیم و خندیدیم. تیکه پرونی و اینها هم که بازارش داغ داغ بود. خوش گذشت.

قرار نبود من فیلم بگیرم که خیلی خوشحال شدم چون استرس پخش برنامه ها رو داشتم.

خلاصه نشستم پیش زهرا. فیلمها که پخش شد دیدم آقای نژاداحمدی با خانم مقدم صحبت کرد. مث اینکه خیلی خوشش اومده بود از فیلمها. وقتی خواست تشکر کنه الو اسم منو برد و غافلگیرم کرد. شب تیو فیسبوک هم مجدد پیام گذاشته بود. خوشحال بودم که تونستم کار مفیدی بکنم. و واقعا هم فیلمها قشنگ شده بودند.

اخر مراسم هم که کلی عکس گرفتیم. عکسهای من که با اقای فریدی گرفتم خوب نشدند. از هردوشون هم تیو کتاباشون امضا گرفتم. اولین بارم بود از نویسنده کتابی امضا می گرفتم.

بعدشم تا دیروقت موندیم وبا کمک هم سن رو خالی کردیم و دفتر کانون هم مرتب شد. 

بچه ها تیکه می پروندند که کسی که پای سیستم بوده کارش ضعیف بود وفلان وبهمان منم که بی جواب نزاشتمشون.تنشون میخاره خودشون.ههههه

خلاصه خیلی خوش گذشت.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده

به گزارش روناش ، “علیرضا صالحی زاده” طی مطلبی که در “وبلاگ پلاک دزفول” منتشر گردید ، نوشت :

روز اول که آمدی نامت را “مهمان نا خوانده” گذاشتند، یواش یواش دیدند شما انگار قصد خداحافظی نداری و به قولی “کنگر خورده ای و لنگر انداختی” . یواش یواش از مهمان ناخوانده به صاحبخانه تبدیل شدی. صاحبخانه دارد یواش یواش از خانه اش بیرون  می رود تا به تو مهمان ناخوانده خوش بگذرد.

گرد و خاک که عددی نیست که ما را به زانو در آورد، آقایان مسئول غم شان نباشد ما مقاوم ایستاده ایم !

آقایان غم شان نباشد ، این مشکل آنها نیست ، مشکل ماست با مهمان ناخوانده که نفسمان را بریده است!!

آقایان مسئول، شما به فکر خشک شدن زاینده رود و دریاچه ارومیه باشید ، ما را با لب کارون و سر پل دزفیل تنها بگذارید! آخه اونها مهمتر هستند .

آقایان وزرا، ؛ غم تان نباشد در استان ما مسئولینی که گذاشته اید که بسیار وفادارند ، اگر خاک ۱۰۰برابر حد مجاز هم باشد این آقایان دستشان وزبانشان می لرزد که اداره ای را تعطیل نمایند، خیر سرمان نهایتش ۲ ساعت تعطیل می کنند که هم دهان ما را ببندند و هم جان نثاری خود را به والا حضرتان ابلاغ نمایند.

تازه تعطیل هم که کنند ما که شمال و ویلا نداریم که برویم و صفایی بکنیم ، پس غمی نیست می رویم همان اداره بهتر است ! شاید هم مسئولان استان به همین دلیل است که تعطیل نمی کنند ، دلشان برای ما می سوزد، می ترسند غصه بخوریم و علاوه بر سرطان ریه ،بیماری اعصاب هم بگیریم.

آقایان نماینده ، به جایتان باشم هر ۱۸ نفرتان در اولین حضورتان در مجلس با ماسک به داخل صحن علنی بروید تا شاید دل مسئولان ارشد تکانی بخورد و کاری بکنند.

مسئولان غم شان نباشد ، بودجه بیت المال را بدهند که برادران فوتبالیست که یکدفعه در زندگی کم نیاورند، و هوای دلشان خاکی نشود ، باید سالی قریب به ۱۰میلیارد بدهیم به سرمربی تیم ملی فوتبال که بتواند گل خوردنمان را مهار کند ، بودجه ها برای برپایی چندین سمینار اختصاص یابد تا از صدقه سر برپایی این همایش ها برخی به آب و نانی برسند دیگر با این همه هزینه بودجه ای نمی ماند برای مهار ریزگردها.

چند روز پیش خبری دیدیم که به ۱۲ استان بودجه باروری ابرها داده اند و باز هم خوزستان جزء اینها نبود، نام گیلان و مازندران بود ،اما نامی از اهواز نبود !! بعد که فکر کردیم متوجه شدیم که نه اینکه گیلان بارانش کم است و خوزستان هر روز باران می آید و حتی در تابستان نیز باران می آید به همین دلیل خوزستان دیگر نیازی به باوری ابرها ندارد!!!

ظریفی گفت : انگار مسئولان نقشه را بر عکس گرفته اند ، یعنی دریای خرز و جنگلهای سر سبز آمده جنوب و خلیج فارس و کارون و دز رفته اند شمال!

آقایان مسئول ، وزرای عزیز! شما به فکر مذاکره با ۱+۵ و ۵+۲ و۱+۱ و… باشید ، تازه اگر عدد کم آورید می توانید بگویید تا ما به شما عدد قرض بدهیم  . یکدفعه مذاکره با کشورهای صادر کننده خاک را در دستور کار خود قرار ندهید! اروپا بیشتر حال می دهد تا کشورهای اطراف!  

ما اینجا محکم ایستاده ایم ، آب کارون را بردید ، فدای سرتان! ، آب دز گوارای وجودتان ، کرخه را خواهشاً بی خیال نباشید ، نفت و گاز که قابل این حرفها را ندارد، مقاومت در برابر دشمن در ۸ سال جنگ که وظیفه بوده است و تازه هر سال ایام دفاع مقدس هم که شما یاد خوزستان می کنید؛ پس غم تان نباشد ما محکم ایستاده ایم. سرطان ریه ، خاک با غلظت ۶۶ برابر حد مجاز ، باران اسیدی ، فدای لبخندهای ظریفتان! خاک بر سر روی ما بریزد بهتر تا بر  صورتهای آنکارد کرده ی آقایان!

ولی خداییش اگر فرصتی شد … و از رفع مشکل آب زاینده رود و چشم انداز سی و سه پل و خشکی دریاچه ارومیه و هوای پاک تهران و ۵+۱ و حل مشکل بیماری ببر مازندران  و بدهی های استقلال و پرسپولیس و … فارغ شدید ، نیم نگاهی هم به استان ما و خاک نمایید …

 درست است که صبوریم، ولی بلاخره مریض هم می شویم … به خدا ما خوزستانیها هم  آسمان آبی را دوست داریم … به خدا نامردیه هم خاک بخوریم و هم هیچ امتیاز ویژه ایی برایمان در نظر نگیرید … با این خاک اگر از مردمان این دیار آزمایش بگیرند هم انگار سالهاست که سیگار می کشند … قبول کنید ما هم جانباز شیمیایی داریم که این هوا برایشان سم است … به جایی بر نخواهد خورد اگر یکبار هم سر کیسه را برای خوزستان شُل کنید!

به خدا مسئولان مردم خوزستان هم گناه دارند …




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده

خداجون چه خوابی برامون دیدی؟

این گردو خاک از کجا اومد که ول کن نیست

خدایا چرا این خاک فقط ما خوزستانیها رو دوست داره؟

یعنی میدونه خوزستانیها مهمون نوازن؟ آخه کی پا شد به این خاک گفت؟ هان؟

این چند روز آخرشه دیگه هان

تازه شنیدیم بارون وسیل هم حسودیشون شده اونا هم دارن میان

اصلا مگه مسابقه است؟ زورآزمایی خاک  و باد وباران و سیل؟

عجب ادمهایی هستیما..میگن قراره اونقدر بارون بزنه تا سیل بیاد

من که چشم چپم مرتب خارش داره اونقدر که ورم می کنه وسرخ میشه واب ازش می چکه

گردن وسینه هم که می خاره و کهیر زده.

تازه فکر کنم من خوبم. خیلی از بچه ها توی بیمارستان بستری شدن.

خدایا ما بد، ما گناهکار ولی تو بخشنده ای

این عذاب رو رد کن از ما

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده

این روزها حسابی مشغول هستم. مراسم رونمایی از دو کتاب داریم.

"کانون ادبیات داستانی دزفول"

اسمی که این روزها زیاد باهاش قاطی شدم. وخوشحالم.

روزهایی مثل این روزها که یک کار مفید بکنم رو خیلی دوست دارم. حس زنده بودن به ادم میده.

امیدوارم از پسش خوب بر بیایم. و مطمئنم خوب خواهد شد.

حس می کنم از خانوادم دور شدم. به قول نرگس تا سه و نیم که سرکارم هیچ بعدشم تا نهارو استراحت(اگر باشه) به شش بعدازظهر یعنی شب میرسه دیگه. بعد نماز مغرب عشا هم توی اتاقم در بسته پای لپ تاپ

کم می بینمشون.

بمیرم پریشب مهدخت اومده بود پیشم گفت خاله داری مشقاتو می نویسی؟ گفتم اره خاله

گفت بیا باهم حرف بزنیم.

دیونشم. خیلی دلم سوخت. گفتم خدایا مهدخت دو سالشه. حس کردم دلش برام تنگ شده. میدونستم بعدها حسرت اون شب رو خواهم خورد چون پا نشدم و باهاش بچگی نکردم.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده

سلام دیشب کتاب خانم نادی راوندی رو تموم کردم.

اول اینکه سمیه جان خیلی ممنونم ازت که قابل دونستی و فایل کتابت رو در اختیارم گذاشتی.

داستان منحصر به فرد و تخصصی که از خوندنش واقعا لذت بردم. به خودشم گفتم واقعا خوشحالم که باهات اشنا شدم و خوشم میاد که مثل خیلی از بچه های کتابداری که فقط نشستن و غر میزنن واز همه انتظار دارند نیستی سرت توی لاک خودت واون کاری که درسته رو انجام میدی و نتیجش هم میشه این. 

خیلی از اصطلاحات کتابداری رو من تا حاتا نمی دونستم یعنی ذوقی برای یادگیریش نداشتم ولی توی داستان خیلی قشنگ مطرح شدند  یادشون گرفتم. نمی دونم چقدر اجازه دارم در موردش حرف بزنم ولی بیش از این نخواهم گفت. فقط بگم دیشب خیلی خسته بودم قرار گذاشتم چند صفحه بخونم ومابقیش رو بزارم برای  امروز ولی اونقدر جذاب بود برام که اصلا دست خودم نبود نمی شد ولش کرد. اینو جدی می گم. تا اخرش یک نفس خوندم. چاپ بشه می ترکونه. مخصوصا توی جمع کتابدارها.

حتما نهاد هم ازت خریداری می کنه. خرید هم نکردن واسه کتابخونه های دزفول خودم ازت می خرم.

اتفاقا امروز در مورد کتابت با رئیس ادارمون حرف زدم. خانم مهران پور. ایشون خودش هم نویسنده است. خیلی خوشحال شد که همچین دوست با ذوقی دارم.

دوستت دارم و یک خداقوت جانانه

واقعا عالی بود.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده
   طاعون


سلام

امشب بالاخره طاعون تموم شد. نمی دونم شاید هم یک جورایی شروع شد. رمان قشنگی بود. وقتی کتاب بیگانه کامو رو خوندم و تعریفهایی که ازش شنیده بودم حس می کردم هر اثری ازش بخونم حس پوپگرایی بهم بده ولی این کتاب طاعون فوق العاده بود و کاملا برعکس تصوراتم از آب در اومد. کتابی که سرشار از تلاش ومبارزه با شرایط سخت و در نهایت پیروز شدن یهویی و موثرشدن عواملی که قبلا کارگر نبودند. آخر کتابم میگه طاعون خسته شد ولی شاید شکست نخورده بود شاید لای ملحفه ها، انباری ها منتظر یک فرصت مناسبه تا موشهاش رو روونه کنه. در هر صورت کوتاه اومد.

گفتگوهای قشنگی  داشت از جمله مکالمه دکتر ریو و تارو در مورد  طاعون و دوستی و محبت واقعی که به عقیده آندرو موروا در واقع مکالمه خود کامو باکامو هستش.

خلاصه به اعتقاد تارو: طاعون در وجود همه هست. جملات خیلی زیبایی میگه. شخصیت قشنگی داشت در کل.

یک جمله قشنگ و البته خطرناک داشت در مورد زندان شهر اوران که می گفت طاعون برای همه کسانی که در زندان بودند از رئیس گرفته تا بدترین زندانی همه در برابر طاعون یکسان بودند و این اولین بار بود که عدالت در اونجا رعایت میشد.

کتاب بعدی که قراره بخونم خاصه خاص....به تعداد انگشت شمار مخاطب داشته...نویسندشم خاصه خاص




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393 توسط زينب دينارزاده

سلام

بالاخره تموم شد. این روزها حسابی درگیر بودم. مشغول کارهای مربوط به آثار رسیده به جشنواره و کد دادن ورتب کردن و....امروز مراسم برگزار شد و به خوبی  و خوشی تموم. من رتبه نیاورده بودم ولی لوح تقدیر بهم دادن بابت همین کارهایی که کرده بودم. خداییش چشمام کور شدن باش. ولی تجربه خوبی بود. کلا مراسم امروز خوب بود. خوش گذشت.

اینم خبرش در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی 1393 توسط زينب دينارزاده

بالاخره کتاب به سوی فانوس دریایی تموم شد.

نفس ادمو می گیره. عجب مخی داشته این ویرجینیا وولف هان

کتاب عجیبی بود. اصلا فکر نمی کردم سبک سیال ذهن اینطور باشه و وولف اینقدر سخت بنویسه.

از اون دست نوشته هایی هستش که موقع خوندنش حتما باید تمرکز داشته باشی  تا سلسله حوادث داستان از دست نرن. یک خطی رو متوجه نشی مابقیش رو هم نخواهی فهمید. اونقدر سریع از موضوعی سر موضوع دیگه میره ادم کیف می کنه چه قشنگ داستان رو می چرخونه. جالبیش اینجا بود که مکالمه هم در حد صفر بود. فقط فکر همدیگه رو می خوندند. تله پاتی می کردند. نمی دونم کتاب خانم دالاوی هم به همین شکل هست یا نه؟ ولی مطمئنا بدون فاصله اون و نمی خونم.

نکات جالبی توی این کتاب بود. ایده برای نوشتن گرفتم. چند وقت پیش خیلی اتفاقی یک داستان می نوشتم که بدون اختیار خودم بدون مکالمه پیش می رفت. به این سبک نبود ولی برای خودم هم جالب بود. فکر نمی کردم کار درستی باشه. تا اینکه خانم مقدم تائید کردند. الان هم می بینم این کتاب به همین شیوه جلو رفته ولی جذاب هم بود. خوشم اومد ولی یک سری دیگه باید خونده بشه.

ولی خوندن داستانهای کوتاه مقدم بر همه چیزه. البته قبلش زندگینامه آلبرکامو رو دارم که فکر می کنم اینم وقتگیر باشه. 

بسوی فانوس دریایی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم دی 1393 توسط زينب دينارزاده
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر