خاطره هاي ماندگار

با سلام 

با خودم عهد بستم کتابهایی رو که می خونم یادداشت کنم و خلاصه ای از اونها رو کتابخانه بدم تا به اعضا معرفی کنند. لیستشو ن رو هم همینجا میزنم.

تازگی که فقط کتابهای ادبیات داستانی می خونم. این روز ها با داستان نویسی مشغولم. میدونم که میشه...

1- عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز (شهریور 93)

2-شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری(شهریور 93)

3- شازده کوچولو  از آنتوان دوسنت اگزوری (شهریور 93)

4-افسانه های مردم دنیا مجموعه 224 قصه از: هانس کریستین اندرسن- ازوپ-اسکاروایلد-رودیارد کیپلینگ

5-جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر از شهریار زرشناس(شهریور93)

6-به سوی فانوس دریایی از ویرجینیا وولف( شهریور93)

7- تفسیر نماز از محسن قرائتی (مهر 93)

8- بیگانه از آلبرکامو (مهر93)

9- از مسافر تا تب خال از احمدمحمود(مهر93)

10-تنفس صبح از  قیصر امین پور(مهر93)

11-آئینه های ناگهان از قیصر امین پور(مهر 93)

12-گلهای آفتابگرداناز قیصر امین پور(مهر 93)

13- فروغ فرخزاد(مهر 93)

14-زندگی عزیز از آلیس مونرو (مهر 93)

15- پیراهنی برای پل سفید از سعید سروش راد( آبان93)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 8:26 توسط زينب دينارزاده| |

بعد از رفتن تو تمام خانه بوی تو را گرفته

جتی لباسهای تنم

حتی مداد رنگی ها و کاغذهای دور و برم

چشمانم را می بندم نفس عمیق می کشم

سینه ام را پر از بوی خوش تو میکنم

برای روز مبادا

حتما این بدن یک چیزی کم دارد

که اینقدر تو به مزاقش خوش می آیی

چه خوش است شبهای زمستان

خلوت خانه

سکوت

تنهای

و

باران

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 22:6 توسط زينب دينارزاده| |

من کشته مرده مرتضی پاشایی نبودم. صداشو دوست داشتم. ترانه هاشو گوش میدادم. بی بهونه و با بهونه با ترانه هاش خندیدم و گریه کردم. مثل خیلی از ترانه های دیگه.. ولی وقتی شنیدم فوت کرد یک غم سنگین روی دلم نشست. نمی دونم حالا دلیلش کدومه؟
جوون بودنش
حسی که خودم به مرگ دارم
دل نازکی من
نی دونم.
کاش امشب میرفتم رودبند. نه فقط به خاطر گردهمایی خاص امشب. چون رودبند تنهای جاییه که آروم میشم.
اشکهام سنگین هستن. انگار بهشون وزنه گیر دادی از چشم که بیافتند راحت راه خودشونو پیدا می کنن. صدای چکشون روی لباسم گوشمو کر می کنه...
روحش شاد

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 18:17 توسط زينب دينارزاده| |

این روزها پر از تناقضم 

بین باید و نباید

بین شدن و نشدن

بین بودن ونبودن

نمی دونم مشکل از منه یا بقیه

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 14:38 توسط زينب دينارزاده| |

نمی دونم یعنی میدونم چرا؟ با کلی انرژی میرم کلاس و با دل خون بر می گردم . امروز جو کلاس اذیتم کرد.

بخش اولش که با نقد داستان  من و آقای ذبیحی گذشت که بهترین قسمتش بود. از نگاههای سرد خوشم نمیاد. اذیتم می کنه. 

به قول پورصفری باید این کلاسها رو کم کرد.

جلسه نقد بعدی چون من هیچ داستانی نگرفتم رو احتمالا نرم.

باید بی خیال باشم.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 21:20 توسط زينب دينارزاده| |

امروز اول آبان ماه است.

نهمین سالروز ورودم به کتابخونه به طور رسمی و با نامه دانشگاه به عنوان کارورز....ای خداچه روزهایی بود...میگن خدا هر چی بخواد همون میشه...ورودم هم به کتابخونه چه جریاناتی داشت.

دقیقا اون روزی که نامه از دانشگاه گرفتم وبردم به خانم مهران دادم یادمه. اون مانتو ابی شبیه مانتو لی تنم بود. اون روز که رفتم دیدم کارمند انتقالی جدید دارن. خانم ارزوم . عزیزم...یادش به خیر

خلاصه قسمت بود بعد از 9 سال با یک دل اروم از گذشت وتعیین سرانجام کاری بنویسم.

وارد دهمین سال کاریم شدم.

یک روز میاد مینویسم بازنشسته شدم. وای تا اون موقع چه اتفاقاتی قراره بیافته؟

خدایا شکرت

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 17:17 توسط زينب دينارزاده| |

آرامشی که الان دارم رو با دنیا عوض نمی کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 9:17 توسط زينب دينارزاده| |

جقدر دلم برای نوشت تنگ شده. از همون نوشتنهایی که فقط خودم بفهمشش. از همون خاطره هایی که فقط و فقط مال من باشه...همونهایی که خودمو خالی کنم توش...

امروز دلم گرفته بود. یعنی از صبح جشن غدیر داشتیم. مرسم خیلی خوب بود. ت اساعت 3 هم مشغول پخش خبرش بودم. ولی بعد از ظهر بهو دلم گرفت.

سوره انعام رو که نذر کارم بود طبق هر روز شنبه  داشتم می خوندم.معنی یکی دو ایش رو خوندم و خیلی از ایه هاش رو نفهمیدم ولی اشکمو ریخت.

امشب دی وی دی شماره3 تکنولوژی فکر دکتر آزمندیان رو گوش می دادم.

باز هم از تاثیر باورها در زندگیمون می گفت. اینکه زندگیمون رو باورهامون میسازن. اینکه زندگی خیلی قشنگه.

کاش می شد همه این حرفها رو میشنیدن و می فهمیدنشون و اینقدر خون به دل بقیه نمی کردن.

زندگی رو ساده بگیریم.

دختر جون خودت ودست کم نگیر.

باورهات رو دوباره بنویس.

اره باید همین کارو بکنم. باید دوباره باورهام و بنویسم. خیلی وقته به دفتر ارزوهام سر نزدم.

باید ارزوها و اینده جدیدم وخواسته هام رو بنویسم تا اگر من یادم رفت خدا یادم بندازه.

خدایا خودت و عشق است. کمکم کن مثل همیشه. چشمامو باز کن اونی رو ببینم که تا الان ندیدم.

عاشقتم خدا

آخیش

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 22:48 توسط زينب دينارزاده| |

بغل مامان چقدر آرامش بخشه

خیلی وقت بود می خواستم توی بغلش زار بزنم گریه کنم سبک شم

این روهاز دختر خوبی براش نبودم.

امروز خودم و خودش بودیم. دلم حسابی سنگین بود. مخصوصا از اتفاق دیشب که هیچوقت فکر نمی کردم بیافته...

قرآن اذان مغرب که شروع شد بغضم ترکید . رفتم توی بغلش و کلی بوسش کردم ازش بو کشیدم

بهش قول دادم دختر خوبی میشم براش. چون شک ندارم اگر اون ازم راضی  باشه من خوشبختم

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 19:42 توسط زينب دينارزاده| |

74411436044476205981.jpg

IMG-20140914-WA0005

دیروز مراسم اختتامیه کارگاه داستان نویسی با عنوان عصر داستان برگزارشد.

مراسم خوبی بود. بچه ها خیلی زحمت کشیده بودند. مث همیشه نمی تونم در موردش بنویسم.

گزارشش توی سایت دزفیل اومده.

اینکه بعد از یک مدت بچه ها رو میدیدم خوشحال بودم و موع خداحافظی دلتنگ همه شدم.

جو صمیمی شکل گرفته بود که دوسش داشتم.

به قول یکی از بچه ها قیافم عوض شده بود اونم به خاطر روسری نقش ترمه ای سنتی شده بودم.

خلاصه الان بازار ارسال عکس به گروه داغه.

بچه ها که داستاناشون رو می خوندن واقعا کیف کردم و متوجه ضعف خودم شدم.

باید خیلی جدی تر و مصمم تر ادامه بدم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 8:30 توسط زينب دينارزاده| |